تبلیغات
ღ Another world ღ

ღ Another world ღ

دنیــ ـایی دیــگِر

سنگ های مرمر زندگی

میگویند در زمان های دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمیتوانست

با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی

محل زندگی خود میرفت و ساعت ها به تخته سنگ مرمر بزرگی که در حیاط

کلیسا قرار داشت خیره میشد و هیچ نمیگفت!

روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور میکرد و پسرک را دید که به این

تخته سنگ خیره شده است و هیچ نمیگوید. از اطرافیان در مورد پسر پرسید

به او گفتند که او چهار ماه است که هر روز به حیط کلیسا میاید و به این تخته

سنگ مرمر خیره میشود و هیچ نمیگوید . . . 

ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ دوشنبه 1 مرداد 1397 ] [ 06:25 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


امید

شخصی را به جهنم می بردند. در راه، برمی گشت و به عقب

خیره می شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید.

فرشتگان پرسیدند: خداوندا! چرا؟

پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد . . . 

او امید به بخشش داشت . . .


از آب و گل چه آید،جز خطا

                       و از خدا چه آید جز عطا؟


[ جمعه 22 تیر 1397 ] [ 05:13 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


ملاقات با خدا

ظهر یک روز سرد زمستانی،وقتی «امیلی» به خانه برگشت، در پشت

خانه اش پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست

روی آن بود! فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب

پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:

«امیلی عزیز،عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.»

با عشق ، خدا



ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ جمعه 22 تیر 1397 ] [ 04:51 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


به قول پرستو

چه شد؟ خاک از خواب بیدار شد

به خود گفت: انگار من زنده ام!

دوباره شکفته است گل از گلم

ببین بوی گل میدهد خنده ام!

نوشتند چون حرف ناگفته ای

گل لاله را بر لب جویبار

چه شد؟ باز اگار اتش گرفت

همه گل به گل دامن سبزه زار

چنین گفت در گوش گل غنچه ای :

نسیمی مرا قلقلک میدهد

زمین زیر پایم نفس میکشد

هوا بوی باد خنک میدهد

ادامه مطلب



طبقه بندی: شعر،

[ دوشنبه 18 تیر 1397 ] [ 12:13 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


ویولن نوازی در مترو

در یک سحرگاه ماه ژانویه مردی با کلاه وارد ایستگاه مترو شهر «واشنگتن دی سی»

شد. ویولن خود را از کیف مخصوصش در اورد و شروع به نواختن کرد... این مرد در عرض

45 دقیقه شش قطعه از زیبا ترین قطعات باخ را نواخت. از انجا که شلوغ ترین ساعات

صبح بود هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم اورده بودند

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش

کاست و چند ثانیه ای توقف کرد.بعد با عجله به سمت مقصد خود به راه افتاد.

یک دقیقه بعد ویولن زن اولین انعام خود را دریافت کرد....

ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ دوشنبه 18 تیر 1397 ] [ 11:44 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


به همان اندازه

روزی مردی کنار ساحل در حال قدم زدن بود که از دور،ماهیگیری را دید

که پشت سر هم ماهی میگرفت.مرد متوجه شد که مرد ماهیگیر ماهی های

کوچک را نگه میدارد ولی ماهی های بزرگ را در آب می اندازد!

بالاخره کنجکاوی بر او چیره گشت،جلو رفت و پرسید:

_ «چرا ماهی های کوچک را نگه میداری، در حالی که ماهی های بزرگ

را به آب می اندازی؟»

مرد ماهیگیر پاسخ داد: «واقعا دلم نمیخواهد این کار را بکنم ولی چاره ای

ندارم چون ماهیتابه من کوچک است»

نتیجه:گاهی ما نیز همانند این مرد شانس های بزرگ فرصت های شغلی خوب

و رویاهای بزرگ را که خداوند به ما ارزانی داشته از دست میدهیم چون ایمانمان

کم است! با اعتماد به نفس کامل از انچه خداوند بر سر راحت قرار میدهد

استفاده کن هیچ چیز برای خداوند غیر ممکن نیست




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ یکشنبه 16 مهر 1396 ] [ 08:27 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


مردم شهر

 امشب همه میکده را سیر بنوشید
با مردم این کوچه و آن کوچه بجوشید
دیوانه و عاقل همگی جامه بپوشید
در شادی این کودک و آن پیر زمین گیر و فلان

بسته به زنجیر و زن و مرد بکوشید.

امشب غم دیروز و پریروزو فلان سال و فلان

حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت …
نخور ای جان برادر به خدا حسرت دیروز عذاب است.
مردم شهر به هوشید…؟
هرچه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید

که امشب سر هر کوچه خدا هست.
روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست.
نه یک بارو نه ده بارو ; صدبار به ایمان و

تواضع بنویسید خدا هست …  خدا هست 
سر آن سفره خالی که پر از اشک یتیم است … خدا هست
پشت دیوار گلی پیرزنی گفت: خدا هست.
آن جوان با همه خستگی و در به دریها سر

تعظیم فرو بردو چنین گفت: خدا هست.
کودکی رفت کنار تخته
گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک

من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

مادری گفتک دلم میلرزد! کودکانم چه بپوشند؟!
چه بگویک که بدانند نداری درد است! پدر از شرم سرش

پایین بود… زیر لب زمزمه می کرد: خدا هست





طبقه بندی: شعر،

[ جمعه 9 مهر 1395 ] [ 07:50 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


قلب تو کجاست

«رابرت داوینسن زو» قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که

در یک مسابقه برنده شد، مبلغ زیادی پول به عنوان جایزه دریافت کرد

در پایان مراسم، زنی به سوی او دوید و با تضرع و التماس از رابرت

خواست که پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد.

زن گفت که هیچ پولی برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او

کمک نکند، فرزندش میمیرد.

قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به

زن بخشید. چند هفته بعد، یکی از مقامات رسمی انجمن گلف

به او گفت:« ای رابرت ساده لوح! خبرهای تازه برایت دارم. آن زنی که 

از تو پول گرفت اصلا بچه مریض ندارد. او حتی ازدواج هم نکرده!

او تو را فریب داده دوست من!»

رابرت با خوشحالی جواب داد:« خدا را شکر . . . پس هیچ بچه ای در

حال جان دادن نبوده است؛ این که خیلی عالی ست.»




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ جمعه 2 مهر 1395 ] [ 09:40 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


کفش های قرمز

دخترک طبق معمول هر روز،جلویویترین کفش فروشی ایستاد و

به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به بسته های

چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش

افتاد: اگه تا پایان ماه، هر روز بتونی تمام چسب های زخم رو که

داری بفروشی، آخر ماه کفش قرمزرو برات میخرم.

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خودش گفت: یعنی من باید دعا

کنم که هر روز، دست و پا یا صورت 100 نفر زخمی بشه تا... و بعد

شانه هایش را بالا انداخت و به داه افتاد و گفت: نه، خدا نکنه...

اصلا کفش نمیخوام


فقر اخلاقی به مراتب وحشتناکتر و غیرقابل تحمل تر از 

فقر مادی است   کانت




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ دوشنبه 29 شهریور 1395 ] [ 10:49 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


یادت هست که خدا

 تامی که به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و

مادرش اصرار میکرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند.

پدر و مادر تامی میترسیدند که او هم مثل بیشتر بچه های چهار،

پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند. برای

همین به او اجازه نمیدادند با نوزاد تنها بماند؛ اما در رفتار تامی

هیچ نشانه ای از حسادت دیده نمیشد. با نوزاد مهربان بود و

اصرارش برای تنها ماندن با او، روز به روز بیشتر میشد. تا اینکه

بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.

ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ یکشنبه 28 شهریور 1395 ] [ 10:46 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


بیست دلاری

سخنرانی در حالی که یک 20 دلاری را بالای دست برده بود، از

حدود 200 نفر حاضر در سمینار پرسید: چه کسی این 20 دلاری

را میخواهد؟؟

همه دستها بالا رفت.

او گفت: قصد دارم این اسکناس را به یکی از شما بدهم، اما

ابتدا اجازه بدهید کارم را انجام دهم.

سخنران،20 دلاری را مچاله کرد و دوباره پرسید هنوز کسی 

هست که این اسکناس را بخواهد؟

دست ها همچنان بالا بود.



ادامه مطلب



طبقه بندی: سخن بزرگان، داستان های کوتاه، روانشناسی،

[ یکشنبه 28 شهریور 1395 ] [ 10:32 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


مخترع دینامیت

آلفرد نوبل مخترع سوئدی الاصل، از جمله افراد معدودی بود که

این شانس را داشت که قبل از مرگش،آگهی فوتش را بخواند!

زمانی که برادر آلفرد یعنی لودویگ در گذشت، روزنامه های آن

زمان به اشتباه گمان کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت)

مرده است. وقتی صبح هنگام، آلفرد روزنامه را میخواند با دیدن

آگهی صفحه اول میخکوب شد!روزنامه ها نوشته بودند:

«آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آورترین سلاح بشری

در گذشت!!!»



ادامه مطلب



طبقه بندی: سخن بزرگان، داستان های کوتاه،

[ جمعه 26 شهریور 1395 ] [ 12:42 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


دوستت دارم

زن و شوهر جوانی سوار بر موتورسیکلت در دل شب میراندند.

آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. . .

زن جوان: یواش تر برو من میترسم.

مرد جوان: نه،اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان: عزیزم خواهش میکنم، من خیلی میترسم

مرد جوان: خوب، اول باید بگی دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم؛ حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد جوان: مرا محکم بگیر

زن جوان: خوب، حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی

سرت بذاری؛اخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه!

روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد یک موتور سیکلت با دیوار

ساختمانی، حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز 

موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت ...

مرد جوان از خراب شدن ترمز آگاهی یافته بود اما بدون اینکه

همسرش را مطلع کند، با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او

گذاشت و خواست برای آخرین بار جمله «دوستت دارم» را از

زیان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.





طبقه بندی: عاشقانه، داستان های کوتاه،

[ چهارشنبه 24 شهریور 1395 ] [ 01:43 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


جراح قلب و تعمیرکار

روزی دکتر جراحی برای تعمیر اتومبیلش به یک تعمیرگاه مراجعه

کرد. تعمیرکار بعد از تعمیر ماشین، رو به جراح کرد و گفت: آقای

دکتر، من تمام اجزای ماشین را به خوبی میشناسم و موتور که

در حقیقت قلب ماشین است را کامل باز میکنم و تعمیر میکنم.

در واقع من آن را زنده میکنم. حال چطور درآمد سالانه من 

یک صدم درآمد شماست؟؟

جراح نگاهی به تعمیرکار کرد و گفت:« اگر میخواهی درآمدت 

صد برابر شود، این بار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است

آن را تعمیر کنی!!!!»






طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 16 شهریور 1395 ] [ 02:06 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


قدرت بخشش

مرد خردمندی در کوهستان سفر میکرد. به مسافری رسید که

گرسنه بود. مرد خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر

شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتی و زیبایی را در کیف او

دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که سنگ را به وی بدهد

مرد خردمند هم بی درنگ، سنگ را به او داد. مسافر بسیار

شادمان شد و از اینکه شانس به او روی کرده بود، از خوشحالی

سر از پا نمیشناخت.

ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه، سخن بزرگان،

[ سه شنبه 16 شهریور 1395 ] [ 01:58 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


تمرکز روی مشکل یا راه حل؟

هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز 

کرد، با مشکل کوچکی روبه رو شد!

آنها دریافتند که خودکار های موجود، در فضای بدون جاذبه، کار

نمیکنند (جوهر خودکار به سمت پایین جریان پیدا نمیکند و 

روی سطح کاغذ نمیریزد).

برای حل این مشکل، آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب

کردند، تحقیقات،بیش از یک دهه طول کشید؛ 12 میلیون دلار

صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط

بدون جاذبه مینوشت، زیر آب کار میکرد، روی هر سطحی حتی

کریستال مینوشت و از دمای زیر صفر تا 300 درجه شانتی گراد

کار میکرد. اما رقیب آنها روش ها، راه حل ساده تری برای این

مشکل ارائه کردند؛ آنها از مداد استفاده کردند!




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ شنبه 23 مرداد 1395 ] [ 01:11 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


همه مهمند

زمانی که دانشجوی سال دوم دانشگاه بودم، یک روز سر جلسه

امتحان وقتی چشمم به سوال آخر افتاد، خنده ام گرفت! فکر کردم

استاد حتما قصد شوخی کردن داشته است،چون سوال این بود:

نام زنی که محوطه دانشگاه را نظافت میکند چیست؟

من آن زن نظافتچی را بارها دیده بودم. زنی قد بلند، با موهای

جوگندمی و حدودا 60 ساله، اما نام او را از کجا باید میدانستم؟!

من برگه امتحانی خودم را تحویل دادم و سوال آخر را بی جواب

گذاشتم. درست قبل از اینکه از کلاس خارج شوم، دانشجویی از

استاد سوال کرد: آیا سوال آخر هم در بارم بندی نمرات، محسوب میشود؟

استاد گفت: حتما!

و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم های بسیاری ملاقات خواهید کرد

همه آنها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما میباشند

حتی اگر تنها کاری که میکنید لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ جمعه 22 مرداد 1395 ] [ 11:26 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


پسری که هاروارد به او اعتنایی نکرد

خانمی با لباس کتان راه راه و شوهرش با کت  و شلوار نخ نما شده

خانه دوز،در شهر بوستون آمریکا از قطار پیدا شدند و بدون هیچ

قرار قبلی،راهی دفتر رئیس دانشگاه هاروارد شدند.

منشی دفتر ریاست دانگاه با دیدن آنها،فورا متوجه شد این

زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته

حضور در کمبریج هم نیستند!

مرد به آرامی به منشی گفت: مایل هستیم رئیس را ببینیم.

منشی با بی حوصلگی گفت: ایشان تمام روز گرفتارند

خانم جواب داد: ما منتظر ایشان میمانیم.

منشی ساعت ها آنها را نادیده گرفت، با این امید که بالاخره

دلسرد شوند و پی کارشان بروند . . . اما اینطور نشد! 


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 19 مرداد 1395 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


بودای گلی

در سال 1957 به علت ساخت بزرگراهی به سوی بانکوک (پایتخت

تایلند) باید محل معبد تغییر میکرد؛از این رو گروهی ار راهبان بر

حسب اجبار باید محل مجسمه بودای گلی را به محل جدیدی

انتقال میدادند. هنگام حمل تندیس با جرثقیل، به دلیل

سنگینی آن،مجسمه ترک خورد، نکته مهم تر اینکه در همان زمان

بارش باران آغاز شد. راهب ارشد که تصور میکرد ممکن است 

بودای مقذس آسیب ببیند،دستور توقف حمل آن را داد و برای

حفاظت از مجسمه در برابر باران، روی آن چادر بزرگی قرار دادند.

پاسی از شب نگذشته بود که راهب برای بازدید مجسمه به

سراغش رفتف او چراغ خود را به زیر چادر برد تا از خشک بودن

مجسمه اطمینان پیدا کند؛

ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 19 مرداد 1395 ] [ 12:34 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


آتش بس بخاطر کریسمس

24 سپتامبر سال 1914؛ ارتش های آلمان، بریتانیا و فرانسه در جریان

جنگ جهانی اول در بلژیک با هم میجنگیدند. شب کریسمس،جنگ را

تعطیل میکنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند.

در ارتش آلمان یکی از سربازان که  سابقه خواندن در اپرا را نیز دارد،

شروع به خواندن ترانه «کریسمس مبارک» میکند.

صدای خواننده آلمانی را سربازان جبهه های دیگر میشنوند و با پرچم های

سفید به نشانه صلح از خاکریز بالا می آیند و به سوی ارتش آلمان میروند.

آن شب سربازان هر سه ارتش در کنار هم شام میخورند و کریسمس را

جشن میگیرند، ولی هر سه فرمانده توافق میکنند که از روز بعد،صلح 

شکسته شود و جنگ را از سر بگیرند.

صبح روز بعد، دست و دل سربازان برای جنگیدن نمیرفت. شب قبل

آنقدر با دشمن رفیق شده بودند که بی خیال جنگ شدند و از پشت 

خاکریز برای هم دست تکان میدادند!! چند ساعت که گذشت، باز هم

پرچم های سفید بالا رفت و پس از گفتگوی نماینده های سه ارتش،

تصمیم بر آن گرفته شد که برای سرگرم شدن با هم فوتبال بازی کنند!

آنها آنقدر با هم رفیق میشوند که با هم عکس میگیرند و حتی  آدرس

خانه های خود را به همدیگر میدهند تا بعد از جنگ به کشور های هم

سفر کنند. کار به جایی میرسد که این سه ارتش به هم پناه میدهند و

تنها چیزی که باعث میشود تا قضیه لو برود، متن نامه هایی بود

که سربازان برای خانواده هایشان فرستاده بودند و آنها اطمینان

داده بودند که اینجا از جنگ خبری نیست!

سال بعد،خواننده مشهوری به نام «کریس دی برگ» متن یکی از

نامه های سربازان را در یک حراجی به قیمت 15 هزار یورو خرید.

«پل مک کارتنی» هم در ویدیوی یکی از کارهایش، به این اتفاق ادای

احترام کرد و سال 2005 میلادی هم «کریستین کاریون» با استناد به

مدارک این اتفاق،فیلمی به نام «کریسمس مبارک» ساخت

که جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی را گرفت.




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 19 مرداد 1395 ] [ 11:52 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 15 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه