تبلیغات
دنیای عروسکی

دنیای عروسکی

دنیــ ـایی دیــگِر

مرد مسنی به همراه پسر جوانش در قطار نشسته بود.قطار شروع به حرکت

کرد.به محض شروع حرکت قطار،ان پسر جوان که کنار پنجره نشسته بود،پر از

شور و هیجان شد.دستش را از پنجره بیرون برد و درحالی که هوای در حال

حرکت را با لذت لمس میکرد،فریاد زد: پدر نگاه کن،درختان حرکت میکنن!

مرد مسن با لبخندی،هیجان پسرش را تحسین کرد.کنار مرد جوان،زوج جوانی

نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر که مانند

یک کودک رفتار میکرد،متعجب شده بودند! ناگهان مرد جوان دوباره با هیجان

فریاد زد:پدر نگاه کن دریاچه و ابر ها با قطار حرکت میکنن!

زوج جوان،پسر را با دلسوزی نگاه میکردند. باران شروع شد و چند قطره روی

دست مرد جوان چکید او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره

فریاد زد:پدر نگاه کن بارون میباره اب روی دست من چکید!

آن زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند:چرا شما برای مداوای

پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟؟ مرد مسن لبخند زد و گفت: ما همین

الان از بیمارستان برمیگردیم.امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 ] [ 01:13 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


ساکت و ساده و سبک بود؛قاصدکی که داشت میرفت.فرشته ای به

او رسید و چیزی گفت.قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید.

قاصدک رو به فرشته کرد و گفت:«اما شانه های من ظریف است.زیر بار

این خبر میشکند.من نازک تر از انم که پیام این چنین بزرگ را با خود ببرم.»

فرشته گفت:«درست است،انچه تو باید بر دوش بکشی ناممکن است

و سنگین؛حتی برای کوه،اما تو میتوانی، زیرا قرار است بی قرار باشی.»

فرشته گفت:«فراموش نکن.نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر.»

آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار

که بوی ازل و ابد میداد. حالا هزاران سال است که قاصد میرود،میچرخد

و میرود،میرقصد و میرود و همه میدانند که او با خود خبری دارد دیروز قاصدکی

به حوالی پنجره ات آمده بود.خبری اورده بود و تو یادت رفته بود که هر

قاصدکی یک پیامبر است. پنجره بسته بود،تو نشنیدی و او رد شد.

اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی،دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود.

از او بپرس چه بود ان خبری که روزی فرشته به او گفت و او این همه بی قرار شد




طبقه بندی: شعر،

[ چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 ] [ 10:11 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


شخصی از خدا پرسید: خوشبختی را از کجا میتوان یافت؟

خدا فرمود: آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم

او با خود فکر کرد و گفت:اگر خانه ای بزرگ داشتم،بی گمان خوشبخت بودم

خداوند به او خانه ای بزرگ عنایت فرمود

دوباره او گفت: اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم.

خداوند به او پول فراوان عطا کرد.

...اگر....اگر...و اگر ....

اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود!

از خداوند پرسید: حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم

خداوند فرمود: باز بخواه

او گفت: چه بخواهم؟ هرآنچه هست دارم

خداوند فرمود: بخواه که دوست بداری؛بخواه که به دیگران کمک کنی و

هر آنچه داری با مردم تقیسم کنی.

و او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تعجب دید،لبخندی که لبها

مینشیند و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت میبخشد

رو به آسمان کرد و گفت: خدایا! خوشبختی اینجاست در نگاه و لبخند دیگران.




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 17 اردیبهشت 1398 ] [ 05:41 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور میخواند مرا میخواند،

لیک پاهایم در قیر شب است.


رخنه ای نیست در این تاریکی

در و دیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته


نفس آدم ها

سر به سر افسرده است

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاظی مرده است.

ادامه شعر



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها:سهراب سپهری، هشت کتاب،

[ یکشنبه 15 اردیبهشت 1398 ] [ 05:14 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


بر بالای تپیه ای در شهر «وینسبرگ» آلمان،قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد

که مشرف بر شهر است.اهالی وینسبرگ،افسانه ای جالب در مورد این قلعه

دارند که بازگویی ان مایه مباهات و افتخارشان است:

در قرن 15،لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه محاصره را میکند. اهالی

شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه

پناه میبرند. فرمانده دشمن به قلعه پیام میفرستد که قبل از حمله ویران کننده خود

حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و

پی کار خود روند.پس از کمی مذاکره،فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی

و بر اساس قول شرف،موفقت میکند که هر یک از زنان داخل قلعه میتوانند گرانبهاترین

دارایی خود را نیر از قلعه خارج کنند به شرط آنکه به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

ناگفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی

که هر یک از زنان،شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج میشدند،بسیار تماشایی بود.




طبقه بندی: عاشقانه، داستان های کوتاه،

[ جمعه 2 فروردین 1398 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند،اما آب های اطراف ژاپن سالهاست

ماهی تازه ندارد. بنابراین برای غذا رساندن به مردم ژاپن،قایق های

ماهیگیری بزرگتر شدند و مسافت های دورتری پیمودند.ماهیگیران

هرچه مسافت طولانی تری طی میکردند، به همان میزان آوردن ماهی

تازه بیشتر طول میکشید.

اگر بازگشت بیش از چند روز طول میکشید،ماهی ها دیگر تازه نبودند

و ژاپنی ها مزه این ماهی ها را دوست نداشتند.



ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه، روانشناسی،

[ جمعه 2 فروردین 1398 ] [ 02:03 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


نوشته ای از «ارما بومبک»

اگر میتوانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم، کمتر حرف میزدم

و بیشتر گوش میکردم.

دوستانم را برای صرف غذا به خانه ام دعوت میکردم حتی اگر

فرش خانه ام کثیف و لکه دار و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده بود.

در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده میخوردم و اگر کسی میخواست که

آتش شومینه را روشن کند،نگران کثیفی خانه ام نمیشدم.



ادامه مطلب

[ سه شنبه 28 اسفند 1397 ] [ 04:50 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


میگویند در زمان های دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمیتوانست

با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی

محل زندگی خود میرفت و ساعت ها به تخته سنگ مرمر بزرگی که در حیاط

کلیسا قرار داشت خیره میشد و هیچ نمیگفت!

روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور میکرد و پسرک را دید که به این

تخته سنگ خیره شده است و هیچ نمیگوید. از اطرافیان در مورد پسر پرسید

به او گفتند که او چهار ماه است که هر روز به حیط کلیسا میاید و به این تخته

سنگ مرمر خیره میشود و هیچ نمیگوید . . . 

ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ دوشنبه 1 مرداد 1397 ] [ 06:25 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


شخصی را به جهنم می بردند. در راه، برمی گشت و به عقب

خیره می شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید.

فرشتگان پرسیدند: خداوندا! چرا؟

پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد . . . 

او امید به بخشش داشت . . .


از آب و گل چه آید،جز خطا

                       و از خدا چه آید جز عطا؟


[ جمعه 22 تیر 1397 ] [ 05:13 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


ظهر یک روز سرد زمستانی،وقتی «امیلی» به خانه برگشت، در پشت

خانه اش پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست

روی آن بود! فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب

پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:

«امیلی عزیز،عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.»

با عشق ، خدا



ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ جمعه 22 تیر 1397 ] [ 04:51 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


چه شد؟ خاک از خواب بیدار شد

به خود گفت: انگار من زنده ام!

دوباره شکفته است گل از گلم

ببین بوی گل میدهد خنده ام!

نوشتند چون حرف ناگفته ای

گل لاله را بر لب جویبار

چه شد؟ باز اگار اتش گرفت

همه گل به گل دامن سبزه زار

چنین گفت در گوش گل غنچه ای :

نسیمی مرا قلقلک میدهد

زمین زیر پایم نفس میکشد

هوا بوی باد خنک میدهد

ادامه مطلب



طبقه بندی: شعر،

[ دوشنبه 18 تیر 1397 ] [ 12:13 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


در یک سحرگاه ماه ژانویه مردی با کلاه وارد ایستگاه مترو شهر «واشنگتن دی سی»

شد. ویولن خود را از کیف مخصوصش در اورد و شروع به نواختن کرد... این مرد در عرض

45 دقیقه شش قطعه از زیبا ترین قطعات باخ را نواخت. از انجا که شلوغ ترین ساعات

صبح بود هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم اورده بودند

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش

کاست و چند ثانیه ای توقف کرد.بعد با عجله به سمت مقصد خود به راه افتاد.

یک دقیقه بعد ویولن زن اولین انعام خود را دریافت کرد....

ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ دوشنبه 18 تیر 1397 ] [ 11:44 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


روزی مردی کنار ساحل در حال قدم زدن بود که از دور،ماهیگیری را دید

که پشت سر هم ماهی میگرفت.مرد متوجه شد که مرد ماهیگیر ماهی های

کوچک را نگه میدارد ولی ماهی های بزرگ را در آب می اندازد!

بالاخره کنجکاوی بر او چیره گشت،جلو رفت و پرسید:

_ «چرا ماهی های کوچک را نگه میداری، در حالی که ماهی های بزرگ

را به آب می اندازی؟»

مرد ماهیگیر پاسخ داد: «واقعا دلم نمیخواهد این کار را بکنم ولی چاره ای

ندارم چون ماهیتابه من کوچک است»

نتیجه:گاهی ما نیز همانند این مرد شانس های بزرگ فرصت های شغلی خوب

و رویاهای بزرگ را که خداوند به ما ارزانی داشته از دست میدهیم چون ایمانمان

کم است! با اعتماد به نفس کامل از انچه خداوند بر سر راحت قرار میدهد

استفاده کن هیچ چیز برای خداوند غیر ممکن نیست




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ یکشنبه 16 مهر 1396 ] [ 08:27 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


 امشب همه میکده را سیر بنوشید
با مردم این کوچه و آن کوچه بجوشید
دیوانه و عاقل همگی جامه بپوشید
در شادی این کودک و آن پیر زمین گیر و فلان

بسته به زنجیر و زن و مرد بکوشید.

امشب غم دیروز و پریروزو فلان سال و فلان

حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت …
نخور ای جان برادر به خدا حسرت دیروز عذاب است.
مردم شهر به هوشید…؟
هرچه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید

که امشب سر هر کوچه خدا هست.
روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست.
نه یک بارو نه ده بارو ; صدبار به ایمان و

تواضع بنویسید خدا هست …  خدا هست 
سر آن سفره خالی که پر از اشک یتیم است … خدا هست
پشت دیوار گلی پیرزنی گفت: خدا هست.
آن جوان با همه خستگی و در به دریها سر

تعظیم فرو بردو چنین گفت: خدا هست.
کودکی رفت کنار تخته
گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک

من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

مادری گفتک دلم میلرزد! کودکانم چه بپوشند؟!
چه بگویک که بدانند نداری درد است! پدر از شرم سرش

پایین بود… زیر لب زمزمه می کرد: خدا هست





طبقه بندی: شعر،

[ جمعه 9 مهر 1395 ] [ 07:50 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


«رابرت داوینسن زو» قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که

در یک مسابقه برنده شد، مبلغ زیادی پول به عنوان جایزه دریافت کرد

در پایان مراسم، زنی به سوی او دوید و با تضرع و التماس از رابرت

خواست که پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد.

زن گفت که هیچ پولی برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او

کمک نکند، فرزندش میمیرد.

قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به

زن بخشید. چند هفته بعد، یکی از مقامات رسمی انجمن گلف

به او گفت:« ای رابرت ساده لوح! خبرهای تازه برایت دارم. آن زنی که 

از تو پول گرفت اصلا بچه مریض ندارد. او حتی ازدواج هم نکرده!

او تو را فریب داده دوست من!»

رابرت با خوشحالی جواب داد:« خدا را شکر . . . پس هیچ بچه ای در

حال جان دادن نبوده است؛ این که خیلی عالی ست.»




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ جمعه 2 مهر 1395 ] [ 09:40 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


دخترک طبق معمول هر روز،جلویویترین کفش فروشی ایستاد و

به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به بسته های

چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش

افتاد: اگه تا پایان ماه، هر روز بتونی تمام چسب های زخم رو که

داری بفروشی، آخر ماه کفش قرمزرو برات میخرم.

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خودش گفت: یعنی من باید دعا

کنم که هر روز، دست و پا یا صورت 100 نفر زخمی بشه تا... و بعد

شانه هایش را بالا انداخت و به داه افتاد و گفت: نه، خدا نکنه...

اصلا کفش نمیخوام


فقر اخلاقی به مراتب وحشتناکتر و غیرقابل تحمل تر از 

فقر مادی است   کانت




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ دوشنبه 29 شهریور 1395 ] [ 10:49 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


 تامی که به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و

مادرش اصرار میکرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند.

پدر و مادر تامی میترسیدند که او هم مثل بیشتر بچه های چهار،

پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند. برای

همین به او اجازه نمیدادند با نوزاد تنها بماند؛ اما در رفتار تامی

هیچ نشانه ای از حسادت دیده نمیشد. با نوزاد مهربان بود و

اصرارش برای تنها ماندن با او، روز به روز بیشتر میشد. تا اینکه

بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.

ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ یکشنبه 28 شهریور 1395 ] [ 10:46 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


سخنرانی در حالی که یک 20 دلاری را بالای دست برده بود، از

حدود 200 نفر حاضر در سمینار پرسید: چه کسی این 20 دلاری

را میخواهد؟؟

همه دستها بالا رفت.

او گفت: قصد دارم این اسکناس را به یکی از شما بدهم، اما

ابتدا اجازه بدهید کارم را انجام دهم.

سخنران،20 دلاری را مچاله کرد و دوباره پرسید هنوز کسی 

هست که این اسکناس را بخواهد؟

دست ها همچنان بالا بود.



ادامه مطلب



طبقه بندی: سخن بزرگان، داستان های کوتاه، روانشناسی،

[ یکشنبه 28 شهریور 1395 ] [ 10:32 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


آلفرد نوبل مخترع سوئدی الاصل، از جمله افراد معدودی بود که

این شانس را داشت که قبل از مرگش،آگهی فوتش را بخواند!

زمانی که برادر آلفرد یعنی لودویگ در گذشت، روزنامه های آن

زمان به اشتباه گمان کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت)

مرده است. وقتی صبح هنگام، آلفرد روزنامه را میخواند با دیدن

آگهی صفحه اول میخکوب شد!روزنامه ها نوشته بودند:

«آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آورترین سلاح بشری

در گذشت!!!»



ادامه مطلب



طبقه بندی: سخن بزرگان، داستان های کوتاه،

[ جمعه 26 شهریور 1395 ] [ 12:42 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


زن و شوهر جوانی سوار بر موتورسیکلت در دل شب میراندند.

آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. . .

زن جوان: یواش تر برو من میترسم.

مرد جوان: نه،اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان: عزیزم خواهش میکنم، من خیلی میترسم

مرد جوان: خوب، اول باید بگی دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم؛ حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد جوان: مرا محکم بگیر

زن جوان: خوب، حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی

سرت بذاری؛اخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه!

روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد یک موتور سیکلت با دیوار

ساختمانی، حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز 

موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت ...

مرد جوان از خراب شدن ترمز آگاهی یافته بود اما بدون اینکه

همسرش را مطلع کند، با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او

گذاشت و خواست برای آخرین بار جمله «دوستت دارم» را از

زیان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.





طبقه بندی: عاشقانه، داستان های کوتاه،

[ چهارشنبه 24 شهریور 1395 ] [ 01:43 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 15 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه