تبلیغات
ღ Another world ღ - سرباز امریکایی
سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت:

پدر ومادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛

 ولی خواهشی از شما دارم.رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم. پسر ادامه داد :

 ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده

و در اثر برخورد با مین یک دست ویک پای خود را از دست داده است،

 و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهماجازه دهید او با ما زندگی کند.

پدرش گفت: ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است.

 ما کمک میکنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.

پسر گفت: نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند آنها در جواب گفتند:

نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم

 و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی

 و او را فراموش کنى ،دراین هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد

 و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه

سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.

پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی

 جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.

پسر آنها یک دست و پا نداشت !



طبقه بندی: داستان های کوتاه، 

تاریخ : یکشنبه 7 مهر 1392 | 09:29 ب.ظ | نویسنده : rojin | نظرات

  • paper | راه بلاگ | تک تاز بلاگ