ღ Another world ღ

دنیــ ـایی دیــگِر

قدرت بخشش

مرد خردمندی در کوهستان سفر میکرد،به مسافری رسید که

گرسنه بود.مرد خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر

شریک شود.مسافر گرسنه،سنگ قیمتی و زیبایی را در کیف او

دید،از ان خوشش امد و از او خواست که ان سنگ را به وی بدهد.

مرد خردمند هم بی درنگ،سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان

شد و از این که شانس به او روی کرده بود،از خوشحالی سر از پا نمیشناخت

او میدانست که جواهر به قدری با ارزش است که تا اخر عمر میتواند

راحت زندگی کند؛ولی چند روز بعد،مرد مسافر به راه افتاد تا هر چه

سریع تر ان مرد خردمند را پیدا کند! بالاخره هنگامی که او را یافت

سنگ قیمتی را به او پس داد و گفت:«خیلی فکر کردم. میدانم این

سنگ چقدر با ارزش است،اما ان را به تو پس میدهم با این امید که

چیزی ارزشمند تر از ان به من بدهی.اگر میتوانی،ان «محبتی» را

به من بده که به تو این قدرت را داد که این سنگ را به من ببخشی.»




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ جمعه 8 آذر 1392 ] [ 01:59 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه