تبلیغات
ღ Another world ღ - خدایا لطفا ادامه بده

ღ Another world ღ

دنیــ ـایی دیــگِر

خدایا لطفا ادامه بده

آهنگری بود که پس از گراندن دوران جوانی پر شر و شور،

تصمیم گرفت روش را ووقف خدا کند.سالها با علاقه کار کرد،

به دیگران نیکی کرد،اما با تمام پرهیزکاری که داشت،در 

زندگی اش چیزی درست به نظر نمی آمد! حتی مشکلاتش

مدام بیشتر میشد.

روزی یکی از دوستانش به دیدنش آمده بود. دوستش پس از

اطلاع از وضعیت دشوار وی،به او گفت: واقعا عجیب است! درست

بعد از اینکه تو تصمیم گرفته ای مرد خداترسی بشوی،زندگی ات

بدتر شده!نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم،اما با وجود تمام 

تلاش هایت در مسیر روحانی،هیچ چیز برایت راحت تر و بهتر

نشده!چرا؟؟

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد.او هم بارها به این موضوع فکر

کرده بود و نمیفهمید که چه بر سر زندگی اش آمده است!!

اما نمیخواست سوال دوستش را بی پاشخ بگذارد.

کمی فکر کرد و ناگهان پاسخ خاص و کاملی را که میخواست،

یافت. این پاسخ آهنگر بود:

« در این کارگاه آهنگری،فولاد خام برایم می آورند که باید از آن

شمشیر بسازم. میدانی چطور این کار را میکنم؟ اول،فولاد را به

اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود؛ بعد با بی رحمی،

سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم

تا اینکه فولاد، شکلی را که میخواهم بگیرد.بعد، آن را در ظرف 

آب سرد فرو میکنم، به طوری که تمام این کارگاه را بخار فرا میگیرد

فولاد بخاطر این تغییر ناگهانی دما،ناله میکند و رنج میبرد.

یک بار کافی نیست،باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر

مورد نظرم دست یابم.»

آهنگر لحظه ای سکوت کرد. . . و سپس ادامه داد:

«گاهی فولاد نمیتواند تاب این همه زنج و فشار را بیاورد.حرارت،ضربات پتک

و آب سرد باعث ترک خوردنش میشود. آنگاه میفهمم که از این فولاد

شمشیر مناسبی در نخواهد آمد،لذا آن را کنار میگذارم.

میدانم که خدا دارد مرا در آتش جهنم فرو میبرد.ضربات پتکی را که بر

زندگی من وارد کرده؛پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم

انگار فولادی باشم که از آب دیده شدن رنج میبرم. اما تنها چیزی که میخواهم این است:

خدای من،ای جان جانان،از کارت دست نکش تا شکلی را که تو میخواهی

به خود بگیرم . . . با هر روشی که میپسندی ادامه بده.هر مدت که لازم است

ادامه بده . . . اما هرگز مرا به میان فولادهای بی فایده پرتاپ نکن!»


شب آنگاه زیباست که نور باور داشته باشیم.

دو روستان




طبقه بندی: سخن بزرگان، داستان های کوتاه،

[ پنجشنبه 14 آبان 1394 ] [ 06:00 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه