تبلیغات
ღ Another world ღ - هدیه به خدا
وقتی برای سخنرانی به شهر دنور رفته بودم،در بین راه،برای 

استراحت کوتاهی،جایی توقف کردم.مرد واکس زنی را دیدم

و فرصت را غنیمت شمرده و از وی خواستم کفشهایم را واکس

بزند.وقتی به عملکرد آن مرد واکس زن توجه کردم دیدم که باشوقی

شگفت انگیز کفشهای مرا واکس میزند.کفشهایم تا به ان روز

چنین ظرافت و مهربانی از کسی دریاف نکرده بودند!
مرد که لبخند بزرگی بر لب داشت،به نظر میرسید در نوعی خلسه

عارفانه فرو رفته است. بیش از پانزده دقیقه طول کشید تا کفشهایم را 

واکس بزند. وقتی به او گفتم«هیچکس با چنین توجه و ظرافتی به

کفشهایم محبت نکرده بود!» او گفت «هدیه به خدا»

وقتی منظورش را پرسیدم گفت:«از اینکه یکی از فرزندان خدا هستم

و عشق و برکت فراوان خداوند را دریافت میکنم،تحساس خوشبختی

میکنم.به خاطر ستایش عشق خدا،هرکار خوبی را انجام میدهم و

آن را به عنوان هدیه ای به خداوند میدانم» او میگفت که «حضور خدا را

در هر آنچه میبیند و لمس میکند،احساس میکند»

تماشای او ، همانند تماشای عابدی غرق در نیایش و تعمق بود.تواضع و

شادی عمیقی را در وجود آن مرد احساس میکردم آن روز،تجربه ای

شگفت انگیز نصیبم شد؛ااز آن روز سعی کردم تمام افکارم را برای انجام هر

کاری،روی فرکانس «هدیه به خدا» تنظیم کنم



طبقه بندی: داستان های کوتاه، 

تاریخ : دوشنبه 30 آذر 1394 | 04:18 ب.ظ | نویسنده : rojin | نظرات

  • paper | راه بلاگ | تک تاز بلاگ