تبلیغات
دنیای عروسکی - مطالب خرداد 1392

دنیای عروسکی

دنیــ ـایی دیــگِر

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛

 نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟"

 گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد!

 چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است.

باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته

بودم؟سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر

 را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت :

 این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم!

با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!





طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 11:31 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


 همسرم با صدای بلندی کفت :تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟

 میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد.

 اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 08:25 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند.

 هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد

 و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است

 و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد

 تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند

 و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی

 دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای

 بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد:

 «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

 «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 04:16 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر كن!

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشكی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشك در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم! 

 اثری از فریدون مشیری





طبقه بندی: شعر،

[ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 06:21 ق.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


مردی چهار پسر داشت. آنها را تک تک به سراغ درخت گلابی ای فرستاد

 که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود؛ پسر اول در زمستان، دومی

در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که براساس آنچه دیده بودند

درخت را توصیف کنند.

 


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 30 خرداد 1392 ] [ 12:10 ب.ظ ] [ niloofar☆ ☆ ]

[ نظرات() ]


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان

اینگونه می گفت:«می آید.من تنها گوشی هستم که غصه هایش

را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه میدارد...»

 


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 30 خرداد 1392 ] [ 11:49 ق.ظ ] [ niloofar☆ ☆ ]

[ نظرات() ]


باز باران باترانه                       میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟خانه ات کو؟           آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟           یادت آید روز باران؟گردش آن روز دیرین؟

پس چه شد؟دیگر کجا رفت؟     خاطرات خوب و رنگین؟

در پی آن کوی بن بست           در دل تو آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز             غرق در غم های امروز

یاد باران رفته از یاد                آرزوها رفته بر باد

باز باران باز باران                    میخورد بر بام خانه

بی ترانه بی بهانه                 شایدم گم کرده خانه





طبقه بندی: شعر،

[ سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر

دچار مشكل بزرگی شد: می‌بایست نیكی را

به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح

كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می‌كرد.

 كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا كند.

روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را

 در چهره یكی از آن جوانان همسرا یافت.

جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 10:45 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


 

لقمان حكیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود:

فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛

زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بكوشد به هدف نمى رسد

 و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت :

- معناى كلام شما چیست ؟ دوست دارم براى آن مثال یا عمل

 و یا گفتارى را به من نشان دهى.لقمان از خواست با هم بیرون بروند بدین

 منظور از منزل همراه درازگوشى خارج شدند. پدر سوار شد و پسر پیاده دنبالش

 به راه افتاد در مسیر با عده اى برخورد نمودند. بین خود گفتند: این مرد كم عاطفه

 را ببین كه خود سوار شده و بچه خویش را پیاده از پى خود مى برد.چه روش زشتى است!

لقمان به فرزند گفت :سخن اینان را شنیدى . سوار بودن من و پیاده بودن تو را بد دانستند؟




ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 10:40 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .

علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :

در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.

جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .

و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .

سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :



ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 10:36 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


برفها آب شده بودند و دیگر
 
 خبری از سرمای زمستان نبود.
 
 فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم
 
 اهالی دهکده شیوانا می توانستند
 
 از خانه هایشان بیرون بیایند
 
و در مزارع به کشت وزرع بپردازند.
 
همه از گرمای خورشید بهاری حظ می کردند 
 
و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند ...

در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان
 
 از مزرعه عبور می کرد. پیرمردی را دید که نوه هایش
 
را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان
 
و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت می کند.

ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 10:23 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را
 
 با چهره های زیبا جلوی در دید.

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم
 
 ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید
 
 داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
 
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت:«نه،او به دنبال کاری بیرون
 
 از خانه رفته»آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»





ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 09:31 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


فرشته‌ تصمیمش‌ را گرفته‌ بود. پیش‌ خدا رفت‌ و گفت:خدایا،

 می‌خواهم‌ زمین‌ را از نزدیك‌ ببینم. اجازه‌ می‌خواهم‌ و مهلتی‌ كوتاه.

دلم‌ بی‌تاب‌ تجربه‌ای‌ زمینی‌ است.

خداوند درخواست‌ فرشته‌ را پذیرفت.فرشته‌ گفت: تا بازگردم، بال‌هایم‌ را اینجا می‌سپارم،

 این‌ بال‌ها در زمین‌ چندان‌ به‌ كار من‌ نمی‌آید.

خداوند بال‌های‌ فرشته‌ را روی‌ پشته‌ای‌ از بال‌های‌ دیگر گذاشت‌ و گفت:

 بال‌هایت‌ را به‌ امانت‌ نگاه‌ می‌دارم،

 اما بترس‌ كه‌ زمین‌ اسیرت‌ نكند زیرا كه‌ خاك‌ زمینم‌ دامنگیر است.

فرشته‌ گفت: بازمی‌گردم، حتماً‌ بازمی‌گردم.


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 09:29 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


دانه‌ كوچك‌ بود و كسی‌ او را نمی‌دید.

 سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌ كوچك‌ بود.

دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید اما نمی‌دانست‌ چگونه.

گاهی‌ سوار باد می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت...

گاهی‌ خودش‌ را روی‌ زمینه روشن‌ برگ‌ها می‌انداخت‌ و گاهی‌ فریاد می‌زد

 و می‌گفت: من‌ هستم، من‌ اینجا هستم، تماشایم‌ كنید.

اما هیچ‌كس‌ جز پرنده‌هایی‌ كه‌ قصد خوردنش‌ را داشتند

یا حشره‌هایی‌ كه‌ به‌ چشم‌ آذوقه‌ زمستان‌ به‌ او نگاه‌ می‌كردند، كسی‌ به‌ او توجه‌ نمی‌كرد.


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 09:20 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


هر قاصدکی یک پیامبر است . ساکت و ساده و سبک بود ،

 قاصدکی که داشت می رفت . فرشته ای به او رسید و چیزی گفت .

قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید .

 قاصدک رو به فرشته کرد گفت : اما شانه های من ظریف است .
 
 زیر این خبر می شکند من نازکتر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم

فرشته گفت : درست است آن چه باید تو بر دوش بکشی غیر ممکن است و سنگین ؛
 
حتی برای کوه اما تو می توانی . زیرا قرار است تو بی قرار باشی .

فرشته گفت : فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر .

آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند
 
 و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد .

ادامه مطلب



طبقه بندی:

[ سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا

اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود

پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید .

ریسمان نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و

استواری و دعاهایش نا امیدی پیله ای شد و دختر  کرم کوچک ناتوانی

 



ادامه مطلب



طبقه بندی:

[ سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 08:45 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود.

 

 سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

 

فرشته ها گفتند: تو به بهشت می میری. زمین جای تو نیست.

 

 زمین همه ظلم است و فساد.

 

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است.

 

اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.


ادامه مطلب



طبقه بندی:

[ سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


به گنجشک گفتند، بنویس:
عقابی پرید.
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید.
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد.

*
و گنجشک هر روز
همین جمله‌ها را نوشت
وهی صفحه، صفحه
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت


ادامه مطلب



طبقه بندی: شعر،

[ سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 07:26 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


دخترکی به میز کار پدرش نزدیک میشود و کنار ان می  ایستد.

پدر که به سختی گرم کار و زیر رو کردن انبوهی کاغذ و نوشتن

چیزهایی در تقویم خود بود،متوجه حضور دخترش نمیشود تا

اینکه دخترک میگوید:«پدر چه میکنی؟»

و پدر پاسخ میدهد:«چیزی نیست عزیزم!مشغول مرتب کردن

برنامه های کاریم هستم.اینها نام افراد مهمی هستند که باید

در طول هفته با آنها ملاقات داشته باشم.»

دخترک پس از کمی مکث و مامل میپرسد:«پدر! ایا نام من هم در بین انها هست؟»





طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


پادشاهی جایزه ی بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به

بهترین شکل، آرامش را به تصویر بکشد. نقاشان بسیاری آثار

خود را به قصر فرستادند.

آن تابلوها، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام،

کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان در آسمان و قطرات

 


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ شنبه 25 خرداد 1392 ] [ 07:29 ب.ظ ] [ niloofar☆ ☆ ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه