تبلیغات
دنیای عروسکی - مطالب تیر 1392

دنیای عروسکی

دنیــ ـایی دیــگِر

«دان هرالد»، کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایی، دارای تألیفات زیادی

 است اما قطعه ی کوتاهش با عنوان «اگر عمر دوباره داشتم...» او را

در جهان معروف کرد. با هم این قطعه ی زیبا را می خوانیم:

البته آب ریخته را نتوان به کوزه بازگرداند، اما قانونی هم تدوین نشده که

فکرش را منع کرده باشد.


ادامه مطلب

[ شنبه 29 تیر 1392 ] [ 05:32 ب.ظ ] [ niloofar☆ ☆ ]

[ نظرات() ]


چند سال پیش، در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباس هایش

را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه نزدیک خانه شان شیرجه زد.

مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد... مادر

ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد. مادر وحشت زده

به سمت دریاچه دوید و فریادکنان، پسرش را صدا زد. پسرک سرش را برگرداند


ادامه مطلب

[ یکشنبه 23 تیر 1392 ] [ 05:34 ب.ظ ] [ niloofar☆ ☆ ]

[ نظرات() ]


پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد.

 اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.

 هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید

 فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد…

 وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت

 


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ یکشنبه 23 تیر 1392 ] [ 08:09 ق.ظ ] [ mamaloo @@ ]

[ نظرات() ]


شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟

استاد در جواب گفت:به گندمزار برو و پربار ترین خوشه را بیاور،

اما هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمیتوانی به

عقب برگردی!

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدت طولانی برگشت.


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ جمعه 21 تیر 1392 ] [ 02:03 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


همه مهر و محبت را درک می کنند !

مهربانی ، کلامی است که ناشنوا قادر به شنیدن

و نابینا قادر به دیدن آن است.


(مارک تواین)

 

     معنای تنهایی این نیست که هیچ کس شما را نمی خواهد

           بلکه به این معنی است که

       کائنات مشغول نوشتن 
قصه ی عشق شماست.





طبقه بندی: عاشقانه، سخن بزرگان،

[ پنجشنبه 20 تیر 1392 ] [ 01:08 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست





طبقه بندی: شعر، عاشقانه،

[ پنجشنبه 20 تیر 1392 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ mamaloo @@ ]

[ نظرات() ]


آنکه می رود فقط می رود ولی آنکه می ماند درد می کشد ،

 غصه می خورد ، بغض می کند ، اشک می ریزد و تمام اینها

روحش را به آتش می کشد و در انتظار بازگشت کسی که

هرگز باز نخواهد گشت آرام آرام خاکستر می شود …

آری ، این است خاصیت عشق یک طرفه …





طبقه بندی: عاشقانه،

[ پنجشنبه 20 تیر 1392 ] [ 10:11 ق.ظ ] [ mamaloo @@ ]

[ نظرات() ]


جـَבیـבاً بـآ בیوآر פَـرف می زنمــ!!!

میـבونــے...

اَز شـَפֿـصیتـشـــ פֿـوشـَمــ اومـَבه،

یـــِﮧ جورآیـــے

///محڪَـمـــِﮧ... ثـآبتـــِﮧ... آرومــــِﮧ...//




طبقه بندی: شعر، عاشقانه،

[ چهارشنبه 19 تیر 1392 ] [ 07:03 ب.ظ ] [ mamaloo @@ ]

[ نظرات() ]


شعر اصلی کلاغ و روباه دوران دبستان

کلاغــــی به شاخــی شده جای گـــیر -------- به منـــــــــــقار بگرفته قــدری پنیر

یکـــی روبـــهی بــوی طــــعمـه شنــید--------به پیــــش آمـــــــد و مدح او برگزید

بگـــفتا ســـــــــلام ای کلاغ قــــــشنگ--------که آیی مرا در نظر شـــــوخ وشنگ

اگــــر راســـــــتی بـــــــــــود آوای ِتـــو--------به مانـــــند پـــــــــرهای زیبای تــو

در این جـــنگل انــدر ســـــــــــمندر بُدی--------براین مــــرغ ها جـمله سرور بُدی

ز تـــعریفِ روباه شـــــــد زاغ ،شــــــــاد--------ز شــــــــــادی نیاورد خود را به یاد

به آواز کـــــــردن دهــــــــان برگشــــود--------شــــــــکارش بیـــفتاد و روبه ربود

بگفـتا که ای زاغ ایـــن را بـــــــــــــــدان--------که هر کس بُود چرب و شیرین زبان

خـــورد نعمت از دولــتِ آن کــــــــــسی--------که گـــفتِ او گـــــــوشَ دارد بسی

چنان چـــــــون به چــــــربی نطق و بیان--------گــــــرفتم پنیر ِ تــــــــورا از دهان





طبقه بندی: شعر،

[ سه شنبه 18 تیر 1392 ] [ 05:10 ب.ظ ] [ mamaloo @@ ]

[ نظرات() ]


پیرمرد عاشق به زنش گفت:بیا یادی از گذشته ها کنیم

منن میرم تو کافه منتظرت تو بیا سر قرار بشینیم و حرفای

عاشقونه بزنیم.پیرزن قبول کرد.

فردا پیرمرد به کافه رفت.دو ساعت از قرار گذشت اما پیرزن نیومد

پیرمرد متعجب و نگران به خانه برگشت.

وقتی وارد خونه شد دید پیرزن نشسته و داره گریه میکنه!

متعجب ازش پرسید:کچرا گریه میکنی؟

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:بابام نذاشت بیام!





طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 18 تیر 1392 ] [ 02:01 ب.ظ ] [ mamaloo @@ ]

[ نظرات() ]


ملایی چند شب در هیأتی منبر رفت.

شب آخر، پاکت چند شبی را که منبر رفته بود از صاحب مجلس گرفت.

شخصی جلوی ملا را گرفت و گفت: «آقا ملا ! بی‌زحمت یک دعا در گوش من بخوانید».

ملا دعا را خواند.

بعد آن شخص گفت: «آقا ملا ! من را حلال کنید».

ملا گفت: «حلالت کردم».

چند دقیقه بعد ملا رفت تا برای خانه‌اش خرید کند.

وقتی خواست پول اجناس را به صاحب مغازه بدهد،

 دست کرد داخل جیبش و دید ای داد بی‌داد! خبری از پول و پاکت نیست.

ملا که به قضه پی برده بود با حسرت گفت: «وای من ! حلالش هم کرده‌ام».





طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 18 تیر 1392 ] [ 01:58 ب.ظ ] [ mamaloo @@ ]

[ نظرات() ]


اگر دریای دل آبی ست تویی فانوس زیبایش
اگر آیینه یک دنیاست تویی معنای دنیایش


***


تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن
تویعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن


***


تویعنی یک کبوتر را زتنهایی رها کردن
خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن






طبقه بندی: شعر،

[ سه شنبه 18 تیر 1392 ] [ 12:08 ب.ظ ] [ mamaloo @@ ]

[ نظرات() ]


روزی خولی از راهی می گذشت. درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی خوابید.

ناغافلی دزدی آمد و خرش را دزدید.

خولی وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش نیست،

خورجینش را برداشت و به راه خودش ادامه داد

تا اینکه چشمش به خر دیگری افتاد که بدون صاحب بود.

آن را گرفت و کوله بارش را روی آن گذاشت و به راه خود ادامه داد

و با خودش گفت: خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری.

چند روز بعد صاحب خر پیدا شد و گفت: این خر مال من است.

خولی هم زیر بار نمی رفت و می گفت مال من است.

صاحب خر پرسید: خر تو نر بود یا ماده؟

خولی گفت: نر.

صاحب خر گفت: این خر ماده است.

خولی هم جواب داد: اما خر من، خر نامردی بود.





طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 18 تیر 1392 ] [ 11:14 ق.ظ ] [ mamaloo @@ ]

[ نظرات() ]


دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت

 هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه

دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلی

 از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ...

اون دو تا میرن کوه

در بالای یه صخره کوه

جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن

تصمیم می گیرن داد بزنن

و حرف دلشون رو به کوه بگن :

- با من ازدواج می کنی ؟



ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 18 تیر 1392 ] [ 10:51 ق.ظ ] [ mamaloo @@ ]

[ نظرات() ]


                                 از نظر دکتر علی شریعتی انسان ها چهار دسته اند:


                      1 * آنانی که وقتی هستند ،هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
 

                                              ( آنان فقط هویت جسمی دارند)
 
                      2* آنانی که وقتی هستند ،
نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.

                                 (مردگانی متحرک در جهان بی شخصیت و بی اعتبار)

                      3* آنانی که وقتی هستند ، هستن
د و وقتی که نیستند هم هستند.

                                               (آدم های با شخصیت و معتبر)

                       4*آنانی  که وقتی هستند ،نیستند و وقتی که نیستند ، هستند.

                                                (شگفت انگیز ترین انسان ها)





طبقه بندی: سخن بزرگان، روانشناسی،

[ یکشنبه 16 تیر 1392 ] [ 10:38 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید.

پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند، نمی سوزانند.

گراهام بل

 

دنیا از آن کسانی است که برای تصاحب آن با خوش خلقی و

 ثبات قدم، گام بر میدارند.

چارلز دیکنز



 





طبقه بندی: سخن بزرگان،

[ یکشنبه 16 تیر 1392 ] [ 06:06 ب.ظ ] [ niloofar☆ ☆ ]

[ نظرات() ]


خانم « فیلیپیا » مادربزرگ 63 ساله،تصمیم گرفت که از

نیویورک تا میامی در فلوریدا پیاده روی کند. او وقتی به

میامی رسید،در آنجا روزنامه نگار ها با او مصاحبه کردند.

میخواستند بدانند که آیا اندیشه این راهپیمایی طولانی،

او را به وحشت نینداخته بوبد؟چگونه جرات کرده با پای

پیاده،تن به چنین سفری بدهد؟


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ یکشنبه 16 تیر 1392 ] [ 04:07 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


« مجله تایم » در مقاله ای،نتایج حاصل از یک طرح

پژوهشی را که در « دانشگاه یل » انجام شده بود منتشر کرد.

در این مقاله آمده است که میان حدود 1900 دانشجوی

این دانشگاه که در این پژوهش شرکت کرده بودند،فقط

3 درصد آنها دارای اهداف مشخص و دقیق بودند!

بله،فقط 3 درصد! و الباقی یا یک طرح مبهم از اهداف

خود ارائه دادند و یا اصولا هدف خاصی را در زندگی 

دنبال نمیکردند.


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ شنبه 15 تیر 1392 ] [ 03:41 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


مگه میشه یه پرنده

بمونه بدون اب و دونه؟

مگه میشه یه قناری

تو بغض اواز بخونه؟

مگه میشه ماهیا رو

بگیریم از اب چشمه؟

یا  اینکه گلای عشق رو

بزاریم به عمری تشنه؟





طبقه بندی: شعر،

[ پنجشنبه 13 تیر 1392 ] [ 01:51 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


« فرانسیس چادویک » اولین زنی بود که کانال ارتباطی

انگلستان را با شنا طی کرد.او در اولین تلاش خود،

در حالی که فقط حدود پنج کیلومتر با ساحل فرانسه

فاصله داشت،با شکست مواجه شد!


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ دوشنبه 10 تیر 1392 ] [ 04:17 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه