تبلیغات
دنیای عروسکی - مطالب مرداد 1392

دنیای عروسکی

دنیــ ـایی دیــگِر

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم،

برادرم گفت:چرا با خود چتر نبردی؟

خواهرم گفت:چرا تا بند امدن باران صبر نکردی؟

پدرم با عصبانیت گفت:تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد!

اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک میکرد گفت:باران احمق!

اری...این است مادر.

تقدیم به مادرم:

«سرم را نه ظلم میتواند خم کند،نه مرگ نه ترس؛

سرم فقط برای بوسیدن دستهای تو هم میشود مادرم»


به سلامتی همه مادرها
...




طبقه بندی: داستان های کوتاه، عاشقانه،

[ پنجشنبه 31 مرداد 1392 ] [ 03:05 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت. با این که آن روز

صبح، هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود ، دختر بچه طبق معمول همیشه،

پیاده به سوی مدرسه راه افتاد.

بعد ازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و توفان و رعد برق شدیدی در گرفت.

مادر کودک نگران شده بود که مبادا دخترش در راه بازگشت، از توفان بترسد یا اینکه

رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد؛ به همین جهت تصمیم گرفت با اتومبیل خود به دنبال

دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با

عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه ی دخترش حرکت کرد.

در وسط های راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف خانه

 در حرکت بود، ولی با هر رعد و برقی که آسمان روشن می شد، او می ایستاد، به آسمان

نگاه می کرد و لبخند میزد. این کار را با هر دفعه رعد و برق تکرار می کرد!

زمانی که مادر، اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه ی پنجره را پایین کشید و

 از او پرسید: عزیزم، چه کار می کنی؟! چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترک پاسخ داد: سلام مامان. من سعی می کنم صورتم قشنگ به نظر بیاد، چون خدا

داره از من عکس میگیره!


نتیجه:

در هنگام رویارویی با توفان های زندگی، لبخند را فراموش نکنید! خداوند ناظر ماست.






طبقه بندی: داستان های کوتاه، سخن بزرگان،

[ سه شنبه 29 مرداد 1392 ] [ 06:11 ب.ظ ] [ niloofar☆ ☆ ]

[ نظرات() ]


زن و مردی در پارک، روی یک نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند

نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت: پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره

بالا می رود پسر من است. مرد در جواب گفت: چه پسر زیبایی؛ و در ادامه گفت: اون هم

پسر من است و به پسری که تاب بازی می کرد اشاره کرد

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: سامی، وقت رفتن است.

سامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید، با خواهش گفت: باباجون، فقط پنج دقیقه. باشه؟



ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه، سخن بزرگان،

[ دوشنبه 28 مرداد 1392 ] [ 05:43 ب.ظ ] [ niloofar☆ ☆ ]

[ نظرات() ]


شاگردان کلاس سوم ابتدایی درباره یک عکس خانوادگی صحبت

میکردند.درعکس،پسر بچه ای بود که رنگ موهایش با دیگر اعضای


خانواده متفاوت بود! یکی از شاگردان گفت:او احتمالا فرزندخوانده است.

دختر کوچکی گفت:من همه چیز را درباره فرزندخواندگی میدانم.

چون خودم فرزند خوانده هستم.


یکی از شاگردان پرسید: فرزندخواندگی یعنی چه؟

دختر بچه جواب داد:یعنی اینکه به جای شکم مادر،


در قلبش رشد کرده باشی


حقیقت عشق را،تنها مادر میشناسد...

شیلر




طبقه بندی: داستان های کوتاه، سخن بزرگان،

[ یکشنبه 27 مرداد 1392 ] [ 04:08 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


یک شب که باران شدیدی میبارید،«پرویز شاپور»

از «احمد شاملو» پرسید:چرا اینقدر عجله داری؟!

شاملو گفت:میترسم به اخرین اتوبوس نرسم.

پرویز شاپور گفت:من میرسونمت.

شاملو پرسید:مگه ماشین داری؟

شاپور گفت: نه،ولی چتر دارم!

دوست واقعی کسی است که در لحظه ای

که باید جای دیگری باشد،بخاطر شما در کنارتان باشد.

لن وین





طبقه بندی: داستان های کوتاه، سخن بزرگان،

[ یکشنبه 27 مرداد 1392 ] [ 04:04 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


در مدرسه ای، پسر باغبانی بود که به خاطر هوش، ذکاوت و احساسی که داشت،

استادش به او توجه زیادی می کرد. بقیه ی شاگردان مدرسه که اکثرا از خانواده های

مرفه و ثروتمند بودند، از این وضعیت چندان راضی نبودند و در سخنان خود گاهی اوقات

پسر باغبان را مورد تمسخر قرار می دادند.

در کنار مدرسه یک دریاچه زیبا بود که در اطراف دریاچه، ساقه های خیزران و نی های

بامبو تا ارتفاع چند متری قد کشیده بودند. روزی در مدرسه بار دیگر صحبت پسر باغبان،

 آرامش، وقار و متانت او مطرح شد و دوباره شاگردان از نظر مساعد استاد نسبت به او

 اظهار گله مندی کردند. استاد تبسمی کرد و خطاب به جمع گفت: تفاوت شما و این پسر

 در نوع نگاهی است که به زندگی دارید. برای اینکه این تفاوت را همین الان حس کنید،

برایم بگویید که نی های بامبو کنار دریاچه ی دهکده برای چه آفریده شده اند؟



ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه، سخن بزرگان،

[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 07:21 ب.ظ ] [ niloofar☆ ☆ ]

[ نظرات() ]


شبی یک کشتی بخار، در حالی که دریا را می پیمود، گرفتار توفان شد. کشتی

چنان تکان می خورد که همه ی مسافران بیدار شده بودند. آنان وحشت زده از توفان

تعادل خود را از دست داده و فریاد می کشیدند و عده ای هم دعا می کردند.

دختر هشت ساله ی ناخدا هم آنجا بود. سر و صدای بقیه، او را هم از خواب بیدار کرد،

 از مادرش پرسید: «مادر چه شده؟!»

 مادر گفت که توفانی عظیم و غیر منتظره پیش آمده است.

کودک ترسید و پرسید: «آیا پدر پشت سکان است؟» مادرش پاسخ داد:

«بله، او پشت سکان است.»

دخترک با شنیدن این پاسخ، دوباره به رخت خوابش بازگشت و در عرض چند دقیقه به خواب

رفت. باد همچنان هنرنمایی می کرد و امواج خروشان پیش می آمدند. کشتی هنوز تکان

 می خورد، اما دخترک دیگر نمی ترسید، چرا که به سکاندار ایمان داشت.

                       «خداوندا، تو تنها سکاندار زندگی ما هستی...»





طبقه بندی: داستان های کوتاه، سخن بزرگان،

[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 07:08 ب.ظ ] [ niloofar☆ ☆ ]

[ نظرات() ]


کادر خطاب به بچه خردسالش:

ــ هیچ میدونستی وقتی که اون شیرینی رو یواشکی برمیداشتی،

در تمام مدت،خدا داشت تو رو نگاه میکرد؟

ــ اره مامان جونم!

ــ و فکر میکنی به تو چیزی میگفت؟

ــ میگفت غیر از ما دو نفر کسی نیست،میتونی دوتا برداری!



خداوند امید شجاعان است،نه بهانه ترسو ها

نورمن وینسنت پیل





طبقه بندی: داستان های کوتاه، سخن بزرگان،

[ جمعه 25 مرداد 1392 ] [ 09:08 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


دوستی میگفت:خیلی سال پیش که دانشجو بودم،

بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند.تعدادی

هم برای محکم کاری دوبار این کار را انجام میدادند،

ابتدا و انتهای کلاس،که مجبور باشی تمام ساعت را سر

کلاس بشینی.هم رشته ای داشتم  که شیفته یکی از

دختران هم دوره اش بود هر وقت این خانوم سرکلاس حاضر بود

حتی اگه نصف کلاس غایب بودند،جناب مجنون میگفت:

«استاد همه حاضراند!»و بالعکس،اگر تنها غایب کلاس

این خانوم بود و بس،میگفت:«استاد،امروز همه غایبند،هیچکس نیامده!»

در اواخر دوران تحصیل،با هم ازدواج کردند و دورادور میشنیدم

که بسیار خوب و خوش هستند.امروز خبر دارم شدم که آگهی

ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است.

«هیچکس زنده نیست...همه مُرده اند»




طبقه بندی: داستان های کوتاه، عاشقانه،

[ جمعه 25 مرداد 1392 ] [ 07:25 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند،یک هفته قبل

از امتحان پایان ترم به مسافرت تفریحی رفتند! زمانی که از مسافرت

برگشتند،متوجه شدند در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و در حقیقت

یک روز دیرتر رسیدند.بنابراین تصمیم گرفتند پیش استاد خود بروند و علت

جاماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

انها به استادشان گفتند:ما به مسافرت رفته بودیم که در راه بازگشت،

لاستیک ماشینمان پنچر شد و از انجایی که لاستیک زاپاس همراه نداشتیم

مدت زیادی طول کشید تا ماشینی پیدا کنیم و از اون کمک بگیریم.به همین دلیل

دیروقت به خانه رسیدیم.استاد به کمی مکث پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند

فردای ان روز هر چهار دانشجو به دانشگاه رفتند و استاد هر کدام از انها را

به یک اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک  ورقه امتحانی داد و از انها خواست که شروع کنند

اولین مسئله که 5 نمره داشت سوال خیلی ا
سانی بود و آنها به راحتی به ان

پاسخ دادند سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال اخر که 95 نمره داشت پاسخ بدهند!

سوال این بود:«کدام یک از چهار لاستیک ماشینتان پنچر شده بود؟»







طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ جمعه 25 مرداد 1392 ] [ 12:57 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


شکلک های شباهنگ Shabahang- Birthday: 2

پگاه جون تولدت مبارک ایشالا صد سال نه هزار سال زنده باشی...






[ چهارشنبه 23 مرداد 1392 ] [ 07:52 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


از خدا پرسیدم: وقت دارید با من گفتگو کنید؟

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من بی نهایت است؛ چه سؤالاتی در ذهن داری
که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی در آدم ها، شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

__ اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند
 و بعد از آنکه بزرگ شدند، دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند!



ادامه مطلب

[ چهارشنبه 23 مرداد 1392 ] [ 03:17 ب.ظ ] [ niloofar☆ ☆ ]

[ نظرات() ]


برنامه ی تمرینی «ترشی هیکو سِِکو» بسیار ساده است. آنقدر ساده که

آن را در یک جمله بیان می کند! او با همین برنامه ی ساده، طی سال های

1978 تا 1987، ده بار برنده ی مسابق
ه ی دوی ماراتن شد. (6 بار در ژاپن، 3 بار

در آمریکا و 1 بار هم در انگلیس)

او با این برنامه ی تمرینی توانست بزرگ ترین، سریع ترین و با استعدادترین دونده

جهان شود. به نظر شما برنامه ی او چه بود؟!

سکو می گوید:« من صبح ها، 10کیلومتر و شب ها، 20 کیلومتر می دوم.»

وقتی به او گفتند که برنامه ی تمرینی اش نسبت به سایر دوندگان ماراتن ساده

است، او پاسخ داد: «برنامه ی تمرینات من ساده است، ولی من 365 روز در سال

این کار را می کنم!»

نتیجه:

علت اینکه بعضی ها به خواسته هایشان نمی رسند این نیست که برنامه

ساده ای دارند، بلکه آنها نمی توانند این برنامه ی ساده را دنبال کنند!




طبقه بندی: داستان های کوتاه، سخن بزرگان،

[ یکشنبه 20 مرداد 1392 ] [ 05:28 ب.ظ ] [ niloofar☆ ☆ ]

[ نظرات() ]


دستانی که کمک می کنند پاک تر از دستانی اند که رو به آسمان دعا می کنند.

خداوندا دستانم خالی است و دلم غرق در آرزو ها ، یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان 

یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی نما



آنچه جذاب است  سهولت نیست ،دشواری هم نیست بلکه دشواری رسیدن به سهولت است.

پیش ار آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن و پیش از آنکه تصمیمی بگیری با

چند نفر
مشورت کن
 


تنها راهی که به شکست می انجامد تلاش نکردن است


دشوار ترین قدم همان قدم اول است


باران باش  و ببار
، نپرس  کاسه های خالی از آن کیست



  کوروش کبیر




طبقه بندی: سخن بزرگان، روانشناسی،

[ یکشنبه 20 مرداد 1392 ] [ 12:27 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


پسر کوچکی مدتی بود به کلاس پیانو میرفت و یاد گرفته بود

چند قطعه زیبا را بنوازد.مادرش برای اینکه او را در امر یادگیری

پیانو تشویق کند،تصمیم گرفت پسر را به یک کنسرت پیانو ببرد.

زمانی که انها وارد سالن شدند و روی صندلی خود نشستند،

مادر،یکی از دوستان قدیمی ایشرا از دور دید و پیش او رفت تا

قبل از شروع اجرای کنسرت کمی با هم گفتگو کنند. زمانی که

انها گرم صحبت شدند،پسرک با کنجکاوی به سمت پشت صحنه رفت...


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه، سخن بزرگان،

[ شنبه 19 مرداد 1392 ] [ 07:24 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد

باب مشکل کوچکی روبه رو شد!

آنها دریافتند که خودکارهای موجود،در فضای بدون جاذبه،کار نمیکنند

(جوهر خودکار به سمت پایین جریان پیدا نمیکند و روی سطح کاغذ نمیریزد)

برای حل این مشکل،انها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند.

تحقیقات،بیش از یک دهه طول کشید؛12 میلیون دلار صرف شد و در نهایت

آنها خودکاری طراحی کردند ک در محیط بدون جاذبه مینوشت،زیر اب کار میکرد،

روی هر سطحی حتی کریستال مینوشت و از دمای زیر صفر تا 300 درجه سانتی گراد

کار میکرد! اما رقیب انها،روس ها،راه حل ساده تری برای این مشکل ارائه کردند؛

انها از مداد استفاده کردند!

نتیجه:

این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش در حل یک مسئله است:

روش اول:تمرکز روی مشکل(نوشتن در فضا)

روش دوم:تمرکز روی راه حل(نوشتن در فضا با خودکار)





طبقه بندی: داستان های کوتاه، سخن بزرگان،

[ چهارشنبه 16 مرداد 1392 ] [ 08:22 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


نوشته ای از زنده یاد «احمد شاملو»؛

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم؛ فهمیدم که بیمارم...

خدا فشار خونم را گرفت؛ معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.


آزمایش ضربان قلبم، نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم؛ تنهایی،

سرخرگ هایم را مسدود کرده بود... .آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام

خون برسانند.



ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ چهارشنبه 16 مرداد 1392 ] [ 06:21 ب.ظ ] [ niloofar☆ ☆ ]

[ نظرات() ]


زن و شهر جوانی سوار بر موتور سیکلت در دل شب میراندند.

آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند...

زن جوان:یواش تر برو، من میترسم.

مرد جوان:نه،این جوری بهتره!

زن جوان:عزیزم خواهش میکنم،من خیلی میترسم.

مرد جوان:خوب،اول باید بگی دوسم داری

زن جوان:دوستت دارم؛حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد جوان:مرا محکم بگیر.

زن جوان: حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد جوان:باشه، به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سرت بذاری؛

اخه نمیتونم راحت برونم اذیتم میکنه!


.

.

.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:برخورد یک موتور سیکلت با دیوار ساختمانی،

حادثه افرید.در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،

یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت...

مرد جوان از خراب شدن ترمز آگاهی یافته بود،اما بدون اینکه همسرش

را مطلع کند،با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست

برای اخرین بار جمله «دوستت دارم» را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.





طبقه بندی: عاشقانه، داستان های کوتاه،

[ چهارشنبه 16 مرداد 1392 ] [ 05:23 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


http://up.patoghu.com/images/t2mloo6x24vbt3eo780w.gifبهترین دوست تو کسیست ک اولین قطره ی اشک تو را می بیند ،http://up.patoghu.com/images/t2mloo6x24vbt3eo780w.gif

http://up.patoghu.com/images/t2mloo6x24vbt3eo780w.gifدومیش را پاک می کندhttp://up.patoghu.com/images/t2mloo6x24vbt3eo780w.gif

http://up.patoghu.com/images/t2mloo6x24vbt3eo780w.gifو سومیش را به خنده تبدیل می کند !http://up.patoghu.com/images/t2mloo6x24vbt3eo780w.gif




http://up.patoghu.com/images/o0wcij84g0b8ss8c451s.gifزندگی با همه تلخیاش یه درس خوب بهم دادhttp://up.patoghu.com/images/o0wcij84g0b8ss8c451s.gif

http://up.patoghu.com/images/o0wcij84g0b8ss8c451s.gifاونم اینه که رفیق اونی نیست که باهاش خوشی،http://up.patoghu.com/images/o0wcij84g0b8ss8c451s.gif

http://up.patoghu.com/images/o0wcij84g0b8ss8c451s.gifرفیق اونیه که بدون اون داغونی !http://up.patoghu.com/images/o0wcij84g0b8ss8c451s.gif




http://up.patoghu.com/images/t2mloo6x24vbt3eo780w.gifسلامتی رفیق هایی که از پل نامردی رد نمیشنhttp://up.patoghu.com/images/t2mloo6x24vbt3eo780w.gif

http://up.patoghu.com/images/t2mloo6x24vbt3eo780w.gifولی تو دریای مردانگی غرق میشنhttp://up.patoghu.com/images/t2mloo6x24vbt3eo780w.gif


[ چهارشنبه 16 مرداد 1392 ] [ 05:11 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


یک روز صبح که همراه با یک دوست، در مسیری کوهستانی قدم میزدیم، چیزی

را دیدیدم که در افق می درخشید. هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم، اما

مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست؟!

تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرمتر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی

که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست.

یک بطری خالی بود! شاید از چند سال پیش در آنجا افتاده بود. گرد و غبار درونش

متبلور شده بود. از آنجا که هوا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم

گرفتیم که دیگر به سمت دره نرویم.

به هنگام بازگشت، به این موضوع فکر می کردم که در زندگی مان چندبار به خاطر

درخشش کاذب اهداف کوچک، از رسیدن به هدف اصلی خود بازمانده ایم؟!





طبقه بندی: داستان های کوتاه، سخن بزرگان،

[ سه شنبه 15 مرداد 1392 ] [ 06:13 ب.ظ ] [ niloofar☆ ☆ ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه