تبلیغات
دنیای عروسکی - مطالب مرداد 1395

دنیای عروسکی

دنیــ ـایی دیــگِر

هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز 

کرد، با مشکل کوچکی روبه رو شد!

آنها دریافتند که خودکار های موجود، در فضای بدون جاذبه، کار

نمیکنند (جوهر خودکار به سمت پایین جریان پیدا نمیکند و 

روی سطح کاغذ نمیریزد).

برای حل این مشکل، آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب

کردند، تحقیقات،بیش از یک دهه طول کشید؛ 12 میلیون دلار

صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط

بدون جاذبه مینوشت، زیر آب کار میکرد، روی هر سطحی حتی

کریستال مینوشت و از دمای زیر صفر تا 300 درجه شانتی گراد

کار میکرد. اما رقیب آنها روش ها، راه حل ساده تری برای این

مشکل ارائه کردند؛ آنها از مداد استفاده کردند!




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ شنبه 23 مرداد 1395 ] [ 01:11 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


زمانی که دانشجوی سال دوم دانشگاه بودم، یک روز سر جلسه

امتحان وقتی چشمم به سوال آخر افتاد، خنده ام گرفت! فکر کردم

استاد حتما قصد شوخی کردن داشته است،چون سوال این بود:

نام زنی که محوطه دانشگاه را نظافت میکند چیست؟

من آن زن نظافتچی را بارها دیده بودم. زنی قد بلند، با موهای

جوگندمی و حدودا 60 ساله، اما نام او را از کجا باید میدانستم؟!

من برگه امتحانی خودم را تحویل دادم و سوال آخر را بی جواب

گذاشتم. درست قبل از اینکه از کلاس خارج شوم، دانشجویی از

استاد سوال کرد: آیا سوال آخر هم در بارم بندی نمرات، محسوب میشود؟

استاد گفت: حتما!

و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم های بسیاری ملاقات خواهید کرد

همه آنها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما میباشند

حتی اگر تنها کاری که میکنید لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ جمعه 22 مرداد 1395 ] [ 11:26 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


خانمی با لباس کتان راه راه و شوهرش با کت  و شلوار نخ نما شده

خانه دوز،در شهر بوستون آمریکا از قطار پیدا شدند و بدون هیچ

قرار قبلی،راهی دفتر رئیس دانشگاه هاروارد شدند.

منشی دفتر ریاست دانگاه با دیدن آنها،فورا متوجه شد این

زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته

حضور در کمبریج هم نیستند!

مرد به آرامی به منشی گفت: مایل هستیم رئیس را ببینیم.

منشی با بی حوصلگی گفت: ایشان تمام روز گرفتارند

خانم جواب داد: ما منتظر ایشان میمانیم.

منشی ساعت ها آنها را نادیده گرفت، با این امید که بالاخره

دلسرد شوند و پی کارشان بروند . . . اما اینطور نشد! 


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 19 مرداد 1395 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


در سال 1957 به علت ساخت بزرگراهی به سوی بانکوک (پایتخت

تایلند) باید محل معبد تغییر میکرد؛از این رو گروهی ار راهبان بر

حسب اجبار باید محل مجسمه بودای گلی را به محل جدیدی

انتقال میدادند. هنگام حمل تندیس با جرثقیل، به دلیل

سنگینی آن،مجسمه ترک خورد، نکته مهم تر اینکه در همان زمان

بارش باران آغاز شد. راهب ارشد که تصور میکرد ممکن است 

بودای مقذس آسیب ببیند،دستور توقف حمل آن را داد و برای

حفاظت از مجسمه در برابر باران، روی آن چادر بزرگی قرار دادند.

پاسی از شب نگذشته بود که راهب برای بازدید مجسمه به

سراغش رفتف او چراغ خود را به زیر چادر برد تا از خشک بودن

مجسمه اطمینان پیدا کند؛

ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 19 مرداد 1395 ] [ 12:34 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


24 سپتامبر سال 1914؛ ارتش های آلمان، بریتانیا و فرانسه در جریان

جنگ جهانی اول در بلژیک با هم میجنگیدند. شب کریسمس،جنگ را

تعطیل میکنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند.

در ارتش آلمان یکی از سربازان که  سابقه خواندن در اپرا را نیز دارد،

شروع به خواندن ترانه «کریسمس مبارک» میکند.

صدای خواننده آلمانی را سربازان جبهه های دیگر میشنوند و با پرچم های

سفید به نشانه صلح از خاکریز بالا می آیند و به سوی ارتش آلمان میروند.

آن شب سربازان هر سه ارتش در کنار هم شام میخورند و کریسمس را

جشن میگیرند، ولی هر سه فرمانده توافق میکنند که از روز بعد،صلح 

شکسته شود و جنگ را از سر بگیرند.

صبح روز بعد، دست و دل سربازان برای جنگیدن نمیرفت. شب قبل

آنقدر با دشمن رفیق شده بودند که بی خیال جنگ شدند و از پشت 

خاکریز برای هم دست تکان میدادند!! چند ساعت که گذشت، باز هم

پرچم های سفید بالا رفت و پس از گفتگوی نماینده های سه ارتش،

تصمیم بر آن گرفته شد که برای سرگرم شدن با هم فوتبال بازی کنند!

آنها آنقدر با هم رفیق میشوند که با هم عکس میگیرند و حتی  آدرس

خانه های خود را به همدیگر میدهند تا بعد از جنگ به کشور های هم

سفر کنند. کار به جایی میرسد که این سه ارتش به هم پناه میدهند و

تنها چیزی که باعث میشود تا قضیه لو برود، متن نامه هایی بود

که سربازان برای خانواده هایشان فرستاده بودند و آنها اطمینان

داده بودند که اینجا از جنگ خبری نیست!

سال بعد،خواننده مشهوری به نام «کریس دی برگ» متن یکی از

نامه های سربازان را در یک حراجی به قیمت 15 هزار یورو خرید.

«پل مک کارتنی» هم در ویدیوی یکی از کارهایش، به این اتفاق ادای

احترام کرد و سال 2005 میلادی هم «کریستین کاریون» با استناد به

مدارک این اتفاق،فیلمی به نام «کریسمس مبارک» ساخت

که جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی را گرفت.




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 19 مرداد 1395 ] [ 11:52 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


پرسیدم...،چطور بهتر زندگی کنم؟

با کمی مکث جواب داد:

گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر؛ با اعتماد،زمان حال ات را

بگذران؛وبدون ترس،برای آینده آماده شو.ایمانت را نگهدار و

ترس را به گوشه ای انداز.شک هایت را باور نکن و هیچگاه

به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است،در صورتی که بدانی چطور زندگی کنی

پرسیدم،آخر....، و اون بدون اینکه متوجه سوالم شود ادامه داد:

مهم نیست که قشنگ باشی،قشنگ این است که مهم باشی!

حتی برای یک نفر. کوچک باش و عاشق... که عشق خود میداند

آیین بزرگ کردنت را. بگذار عشق خاصیت تو باشد،نه رابطه

خاص تو با کسی. موفقیت پیش رفتن است،نه به نقطه پایان رسیدن.

ادامه مطلب



طبقه بندی: سخن بزرگان، داستان های کوتاه،

[ سه شنبه 19 مرداد 1395 ] [ 11:29 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


«ناپلئون هیل» مولف کتاب معروف و پرفروش «بیندیشید و

ثروتمند شوید» هنگامی که مرد جوانی بود،آروز داشت نویسنده

بزرگی شود؛ و از طرفی به خوبی میدانست که برای رسیدن به

چنین آرزویی علاوه بر داشتن عزمی راسخ،میباید در کاربرد

کلمات خبره باشد.در واقع کلمات،ابزار کار او بودند و شناختن

آنها، برایش ضرورت داشت.اما او پسری فقیر بود و قادر به ادامه

تحصیلات خود نبود و خیلی از دوستان و نزدیکانش به او

میگفتند که از خیر این آرزو را بگذرد،زیرا رسیدن به آن «غیرممکن» است!

ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ جمعه 8 مرداد 1395 ] [ 11:01 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


کشتی ای در توفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند

به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.

دو نجات یافته دیدند هیچ کاری نمیتوانند بکنند،با خود گفتند

بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و

برای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب میشود هر یک به

گوشه ای از جزیره رفتند.

نخست،از خدا غذا خواستند.فردا مرد اول،درختی یافت و میوه ای

بر آن. آن را خورد،اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

چند روز بعد،مرد اول از خدا همسر و همدم خواست.فردای آن



ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه،

[ شنبه 2 مرداد 1395 ] [ 12:46 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه