تبلیغات
دنیای عروسکی - مطالب شعر

دنیای عروسکی

دنیــ ـایی دیــگِر

ساکت و ساده و سبک بود؛قاصدکی که داشت میرفت.فرشته ای به

او رسید و چیزی گفت.قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید.

قاصدک رو به فرشته کرد و گفت:«اما شانه های من ظریف است.زیر بار

این خبر میشکند.من نازک تر از انم که پیام این چنین بزرگ را با خود ببرم.»

فرشته گفت:«درست است،انچه تو باید بر دوش بکشی ناممکن است

و سنگین؛حتی برای کوه،اما تو میتوانی، زیرا قرار است بی قرار باشی.»

فرشته گفت:«فراموش نکن.نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر.»

آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار

که بوی ازل و ابد میداد. حالا هزاران سال است که قاصد میرود،میچرخد

و میرود،میرقصد و میرود و همه میدانند که او با خود خبری دارد دیروز قاصدکی

به حوالی پنجره ات آمده بود.خبری اورده بود و تو یادت رفته بود که هر

قاصدکی یک پیامبر است. پنجره بسته بود،تو نشنیدی و او رد شد.

اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی،دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود.

از او بپرس چه بود ان خبری که روزی فرشته به او گفت و او این همه بی قرار شد




طبقه بندی: شعر،

[ چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 ] [ 10:11 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور میخواند مرا میخواند،

لیک پاهایم در قیر شب است.


رخنه ای نیست در این تاریکی

در و دیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته


نفس آدم ها

سر به سر افسرده است

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاظی مرده است.

ادامه شعر



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها:سهراب سپهری، هشت کتاب،

[ یکشنبه 15 اردیبهشت 1398 ] [ 05:14 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


چه شد؟ خاک از خواب بیدار شد

به خود گفت: انگار من زنده ام!

دوباره شکفته است گل از گلم

ببین بوی گل میدهد خنده ام!

نوشتند چون حرف ناگفته ای

گل لاله را بر لب جویبار

چه شد؟ باز اگار اتش گرفت

همه گل به گل دامن سبزه زار

چنین گفت در گوش گل غنچه ای :

نسیمی مرا قلقلک میدهد

زمین زیر پایم نفس میکشد

هوا بوی باد خنک میدهد

ادامه مطلب



طبقه بندی: شعر،

[ دوشنبه 18 تیر 1397 ] [ 12:13 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


 امشب همه میکده را سیر بنوشید
با مردم این کوچه و آن کوچه بجوشید
دیوانه و عاقل همگی جامه بپوشید
در شادی این کودک و آن پیر زمین گیر و فلان

بسته به زنجیر و زن و مرد بکوشید.

امشب غم دیروز و پریروزو فلان سال و فلان

حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت …
نخور ای جان برادر به خدا حسرت دیروز عذاب است.
مردم شهر به هوشید…؟
هرچه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید

که امشب سر هر کوچه خدا هست.
روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست.
نه یک بارو نه ده بارو ; صدبار به ایمان و

تواضع بنویسید خدا هست …  خدا هست 
سر آن سفره خالی که پر از اشک یتیم است … خدا هست
پشت دیوار گلی پیرزنی گفت: خدا هست.
آن جوان با همه خستگی و در به دریها سر

تعظیم فرو بردو چنین گفت: خدا هست.
کودکی رفت کنار تخته
گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک

من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

مادری گفتک دلم میلرزد! کودکانم چه بپوشند؟!
چه بگویک که بدانند نداری درد است! پدر از شرم سرش

پایین بود… زیر لب زمزمه می کرد: خدا هست





طبقه بندی: شعر،

[ جمعه 9 مهر 1395 ] [ 07:50 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


قایقی خواهم ساخت


خواهم انداخت به آب


دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی

و دل از آروزی مروارید،


همچنان خواهم راند


نه به آبیها دل خواهم بست


نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند



ادامه مطلب



طبقه بندی: شعر،

[ جمعه 4 تیر 1395 ] [ 01:05 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


چرا مردم قفس را آفریدند؟

چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پروازها را پر شکستند؟

چرا آواز ها را سر بریدند؟

پس از کشف قفس،پرواز پژمرد

سرودن بر لب بلبل گره خورد

کلاف لاله سردرگم فرو ماند

شکفتن در گلوی گل گره خورد

چرا نیلوفر آواز بلبل

به پای میله های سرد پیچید؟

چرا آواز غمگین قناری

درون سینه اش از درد پیچید؟

چرا لبخند گل پرپر شد وریخت؟

چه شد آن روزهای بهاری؟

چرا در پشت میله خط خطی شد

صدای صاف آواز قناری؟

چرا لای کتابی،خشک کردند

برای یادگاری پیچکی را؟

به دفترهای خود سنجاق کردند

پر پروانه و سنجاقکی را؟

خدا پر داد تا پرواز باشد

گلویی داد تا آواز باشد

خدا میخواست باغ آسمان ها

به روی ما همیشه باز باشد

خدا بال و پروازشان داد

ولی مردم درون خود خزیدند

خدا هفت آسمان باز را ساخت

ولی مردم قفس را آفریدند

قیصر امین پور




طبقه بندی: شعر،

[ پنجشنبه 20 خرداد 1395 ] [ 01:21 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


کاش می دیدم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه وقتی که تو چشمانت

آن جام لبالب از جان دارو را

سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویران گر شوق

پر پرم می کند، ای غنچه رنگین پر پر....

من، در آن لحظه كه چشم تو به من می نگرد

برگ خشكیده ایمان را

در پنجه باد ،

رقص شیطانی خواهش را،

 در آتش سبز !

نور پنهانی بخشش را، در چشمه مهر !

اهتزاز ابدیت را می بینم !!

بیش از این، سوی نگاهت، نتوانم نگریست !

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست !

كاش می گفتی چیست؟

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

فریدون مشیری





طبقه بندی: شعر،

[ پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 ] [ 08:20 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


زندگی به توان ابدیت

زندگی ضربان زمین در دل ما

زندگی هندسه ساده و یکسان نفس هاست

هرکجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت

من نمی دانم که چرا می گویند:

اسب حیوان نجیبی ست،کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟

چشمها را باید شست،جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه ها باید خود باد،باید خود باران باشد

چترها را باید بست،زیر باران باید رفت

فکرها را،خاطره ها را،زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را،زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست!

سهراب سپهری




طبقه بندی: شعر،

[ پنجشنبه 24 دی 1394 ] [ 07:03 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


الهی سوگند به بلندای درخت چنار و به ترشی رب انار  

ترحمی بنما بر این بنده بی مقدار 

بی کار و بی عار که دمارش را برآورده روزگار !

ای خالق مدرسه و ای به وجود آورنده فرمول های حساب و هندسه 

ای خدای عزیزم ، بیزارم از این نیمکت و میزم

دانش آموزی سحر خیزم که هر روز صبح زود ساعت 10 از خواب بر می خیزم

و روز های شنبه تا پنجشنبه اغلب از مدرسه می گریزم

که من انسانی نحیفم و در کلاس درس بسیار ضعیفم

اگر چه نزد معلم و دانش آموزان خیلی خوار و خفیفم

ولی خارج از مدرسه به هرکاری حریفم !



ادامه مطلب



طبقه بندی: شعر،

[ شنبه 16 آبان 1394 ] [ 11:09 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


جبران خلیل جبران میگوید:

کسی که همدم روح خود نباشد دشمن مردم است

کسی که در خویشتن خویش دوستی را نمی یابد

آکنده از نا امیدی خواهد مرد زیرا زندگی از درون انسان

میجوشد نه از برون او و چیزی که من به آن معتقدم

این است: آن روزی که آنقدر در خویشتن خویش فرو رویم

که از غرق شدن به شناور شدن رسیم،آن روزی که خود

را به زیبایی رسیدن بهار احساس کنیمو یکی شویم با

بهار خویش،آنگاه است که خود را بر فراز

قله ی موفقیت خواهیم دید.

نتیجه تصویری برای ‪spring tumblr‬‏





طبقه بندی: شعر،

[ پنجشنبه 14 آبان 1394 ] [ 07:20 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .
تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!

 

تو در كدام سحر، بر كدام اسب سپید؟
تو را كدام خدا؟
تو از كدام جهان؟
تو در كدام كرانه، تو از كدام صدف؟
تو در كدام چمن، همره كدام نسیم؟
تو از كدام سبو؟

 

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه كرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!
كدام نشاه دویده است از تو در تن من؟

 

كه ذره های وجودم تو را كه می بینند،
به رقص می آیند،
سرود میخوانند!

 

چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یك سخن با تو:
به من بگو كه مرا از دهان شیر بگیر!

به من بگو كه برو در دهان شیر بمیر!

 

بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟
ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.
كه صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!

 

تو آرزوی بلندی و، دست من كوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.


فریدون  مشیری





طبقه بندی: شعر،

[ جمعه 14 آذر 1393 ] [ 04:08 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست





طبقه بندی: شعر، عاشقانه،

[ پنجشنبه 20 تیر 1392 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ mamaloo @@ ]

[ نظرات() ]


جـَבیـבاً بـآ בیوآر פَـرف می زنمــ!!!

میـבونــے...

اَز شـَפֿـصیتـشـــ פֿـوشـَمــ اومـَבه،

یـــِﮧ جورآیـــے

///محڪَـمـــِﮧ... ثـآبتـــِﮧ... آرومــــِﮧ...//




طبقه بندی: شعر، عاشقانه،

[ چهارشنبه 19 تیر 1392 ] [ 07:03 ب.ظ ] [ mamaloo @@ ]

[ نظرات() ]


شعر اصلی کلاغ و روباه دوران دبستان

کلاغــــی به شاخــی شده جای گـــیر -------- به منـــــــــــقار بگرفته قــدری پنیر

یکـــی روبـــهی بــوی طــــعمـه شنــید--------به پیــــش آمـــــــد و مدح او برگزید

بگـــفتا ســـــــــلام ای کلاغ قــــــشنگ--------که آیی مرا در نظر شـــــوخ وشنگ

اگــــر راســـــــتی بـــــــــــود آوای ِتـــو--------به مانـــــند پـــــــــرهای زیبای تــو

در این جـــنگل انــدر ســـــــــــمندر بُدی--------براین مــــرغ ها جـمله سرور بُدی

ز تـــعریفِ روباه شـــــــد زاغ ،شــــــــاد--------ز شــــــــــادی نیاورد خود را به یاد

به آواز کـــــــردن دهــــــــان برگشــــود--------شــــــــکارش بیـــفتاد و روبه ربود

بگفـتا که ای زاغ ایـــن را بـــــــــــــــدان--------که هر کس بُود چرب و شیرین زبان

خـــورد نعمت از دولــتِ آن کــــــــــسی--------که گـــفتِ او گـــــــوشَ دارد بسی

چنان چـــــــون به چــــــربی نطق و بیان--------گــــــرفتم پنیر ِ تــــــــورا از دهان





طبقه بندی: شعر،

[ سه شنبه 18 تیر 1392 ] [ 05:10 ب.ظ ] [ mamaloo @@ ]

[ نظرات() ]


اگر دریای دل آبی ست تویی فانوس زیبایش
اگر آیینه یک دنیاست تویی معنای دنیایش


***


تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن
تویعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن


***


تویعنی یک کبوتر را زتنهایی رها کردن
خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن






طبقه بندی: شعر،

[ سه شنبه 18 تیر 1392 ] [ 12:08 ب.ظ ] [ mamaloo @@ ]

[ نظرات() ]


مگه میشه یه پرنده

بمونه بدون اب و دونه؟

مگه میشه یه قناری

تو بغض اواز بخونه؟

مگه میشه ماهیا رو

بگیریم از اب چشمه؟

یا  اینکه گلای عشق رو

بزاریم به عمری تشنه؟





طبقه بندی: شعر،

[ پنجشنبه 13 تیر 1392 ] [ 01:51 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


 

زندگی رسم خویشاوندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرسشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی مجذور آیینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست

             سهراب سپهری





طبقه بندی: شعر،

[ شنبه 1 تیر 1392 ] [ 10:43 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر كن!

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشكی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشك در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم! 

 اثری از فریدون مشیری





طبقه بندی: شعر،

[ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 06:21 ق.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


باز باران باترانه                       میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟خانه ات کو؟           آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟           یادت آید روز باران؟گردش آن روز دیرین؟

پس چه شد؟دیگر کجا رفت؟     خاطرات خوب و رنگین؟

در پی آن کوی بن بست           در دل تو آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز             غرق در غم های امروز

یاد باران رفته از یاد                آرزوها رفته بر باد

باز باران باز باران                    میخورد بر بام خانه

بی ترانه بی بهانه                 شایدم گم کرده خانه





طبقه بندی: شعر،

[ سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


به گنجشک گفتند، بنویس:
عقابی پرید.
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید.
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد.

*
و گنجشک هر روز
همین جمله‌ها را نوشت
وهی صفحه، صفحه
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت


ادامه مطلب



طبقه بندی: شعر،

[ سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 07:26 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه