تبلیغات
دنیای عروسکی - مطالب عاشقانه

دنیای عروسکی

دنیــ ـایی دیــگِر

بر بالای تپیه ای در شهر «وینسبرگ» آلمان،قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد

که مشرف بر شهر است.اهالی وینسبرگ،افسانه ای جالب در مورد این قلعه

دارند که بازگویی ان مایه مباهات و افتخارشان است:

در قرن 15،لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه محاصره را میکند. اهالی

شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه

پناه میبرند. فرمانده دشمن به قلعه پیام میفرستد که قبل از حمله ویران کننده خود

حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و

پی کار خود روند.پس از کمی مذاکره،فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی

و بر اساس قول شرف،موفقت میکند که هر یک از زنان داخل قلعه میتوانند گرانبهاترین

دارایی خود را نیر از قلعه خارج کنند به شرط آنکه به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

ناگفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی

که هر یک از زنان،شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج میشدند،بسیار تماشایی بود.




طبقه بندی: عاشقانه، داستان های کوتاه،

[ جمعه 2 فروردین 1398 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


زن و شوهر جوانی سوار بر موتورسیکلت در دل شب میراندند.

آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. . .

زن جوان: یواش تر برو من میترسم.

مرد جوان: نه،اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان: عزیزم خواهش میکنم، من خیلی میترسم

مرد جوان: خوب، اول باید بگی دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم؛ حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد جوان: مرا محکم بگیر

زن جوان: خوب، حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی

سرت بذاری؛اخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه!

روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد یک موتور سیکلت با دیوار

ساختمانی، حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز 

موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت ...

مرد جوان از خراب شدن ترمز آگاهی یافته بود اما بدون اینکه

همسرش را مطلع کند، با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او

گذاشت و خواست برای آخرین بار جمله «دوستت دارم» را از

زیان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.





طبقه بندی: عاشقانه، داستان های کوتاه،

[ چهارشنبه 24 شهریور 1395 ] [ 01:43 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


یک روز معلّم از دانش آموزانی که در کلاس بودند

 

پرسید:آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق

 

 بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند،با «بخشیدن»

 

عشقشان را معنا می کنند؛ برخی «دادن گل و هدیه»

 

و«حرف های دل نشین»را، راه بیان عشق معنا کردند

 

در آن بین پسری برخاست و پیش از این که شیوۀ

 

دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند داستانی تعریف کرد:

 

 


ادامه مطلب



طبقه بندی: عاشقانه، داستان های کوتاه،

[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 11:22 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


این جا نشسته ام بر لبه ی پرتگاه

 مرگ را احساس میکنم 

تمام خاطره ها را یک به یک از یاد میگذرانم

نه جراتی برای پریدن دارم 

و نه میلی برای عقب کشیدن و ادامه 

نمیدانم چه خواهد شد 

بودنم را که کسی یاد نکرد 

شاید این بار رفتنم را همگی یاد کنند 






طبقه بندی: عاشقانه،

[ شنبه 14 دی 1392 ] [ 12:34 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


ارزش قلب به عشق

ارزش سخن به صداقت

ارزش چشم به پاکی

ارزش دست به یاری

ارزش قدم به برداشتن

ارزش دوست به وفای اوست




طبقه بندی: سخن بزرگان، عاشقانه،

[ یکشنبه 3 آذر 1392 ] [ 10:24 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


دختر ۵ ساله‌ای از برادرش پرسید : معنی عشق چیست ؟؟

 برادرش جواب داد : عشق یعنی تو هر روز شكلات من رو ، از كوله پشتی مدرسه‌ام بر میداری ،

 و من هر روز بازهم شكلاتم رو همونجا میگذارم





طبقه بندی: داستان های کوتاه، عاشقانه،

[ جمعه 1 آذر 1392 ] [ 11:11 ق.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


 .94d509284fdc48fbb6bab079327cc431 آغوش خدا


دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش

اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . .


راه آسمان باز است 

پر بکش

او همیشه آغوشش باز است ،

نگفته تو را میخواند. . 





طبقه بندی: عاشقانه،

[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 08:40 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


خانم اموزگاری در کلاس درس یک دبستان از دانش اموزی

پرسید:جانداران به چند گرو تقسیم میشن؟

دانش اموز:به چهار گروه خانوم معلم

اموزگار:به نظرم اشتباه میکنی ولی بشمار ببینم

دانش اموز:گیاهان جانوران انسان ها و بچه ها

اموزگار:مگه بچه ها با انسان ها یکی نیستن؟

دانش اموز:بله حق با شماست خانوم معلم.پس میشه سه گروه

اموزگار:خیلی خب دوباره بشمار ببینم

دانش اموز:گیاهان جانوران انسان ها

اموزگار:پس انسان ها چی شدن؟

دانش اموز:خانم معلم انسان هایی که قلبشون پر از عشق و محبت

بود در گروه بچه ها موندن بقیه هم رفتن در گروه جانوران قرار گرفتن





طبقه بندی: داستان های کوتاه، عاشقانه،

[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 08:12 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]



چگونه می توانم از تو ننویسم

وقتی تنها این نوشتن است که سرفه های این حنجره بغض گرفته را مرهم است و این واژه های از تو رسیده


 هستند که بر درخت دفتر من چراغ میلاد میوه های امید را روشن می کند



و چگونه می توانم رفتنت را توجیه کنم


بی هیچ خداحافظی، بی هیچ بدرودی!



دلم به صدای مهربان تو عادت کرده بود



ادامه مطلب



طبقه بندی: عاشقانه،

[ سه شنبه 14 آبان 1392 ] [ 06:34 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


می نویسم که تو بخوانى، اما حیف! دیگران عاشقانه هاى مرا می خوانند و یاد عشق خودشان می افتند! و تو…

حتى نگاه هم نمی کنى!


خیلی سخته دلت هوای یه نفر رو بکنه ولی نتونی بگی 


خیلی سخته دلت بخواد صداش رو بشنوی ولی نتونی زنگ بزنی  !   

http://upload.iranvij.ir/images_dey91/63109552507809326293.jpg




طبقه بندی: عاشقانه،

[ سه شنبه 14 آبان 1392 ] [ 06:26 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]



اگر کسی دیوونت بود تو عاشقش باش…

اگر عاشقت باشه تو دوستش داشته باش…

اگر دوستت داشته باشه بهش علاقه نشون بده…

اگر بهت علاقه نشون داد فقط لبخند بزن…


اینطوری وقتی همیشه یک پله ازش عقب باشی


اگر یه وقت خسته شد و یک پله جاموند تازه میشین مثل هم…






طبقه بندی: عاشقانه،

[ سه شنبه 14 آبان 1392 ] [ 05:25 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


اگر روزی داستانم را نقل کردی:

بگو بی کس بود اما کسی را بی کس نکرد

بگو تنها بود اما کسی را تنها نگذاشت

بگو دلشکسته بود اما دل کسی را نشکست

بگو کوه غم بود ولی کسی را غمگین نکرد

و

شاید بد بود اما

بدی کسی را نخواست...





طبقه بندی: عاشقانه،

[ دوشنبه 6 آبان 1392 ] [ 10:26 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


بابا یعنی چه؟

بابا یعنی یک لباس رو چندین سال میپوشه

اما تن بچه هاش و خانمش سالی چند لباس نو ببینه دلش خوشه

کفشش پاره است اما به عشق کفشهای نو بچه هاش

خار توی پاش رو نادیده میگیریه

بابایی یعنی یک خوراکی رو سالها دوست داری ولی نمخوری ولی

برا بچه هات اونی که دوست دارند میخری وقتی میخورند

احساس میکنی که خودت خوردی

اره تا بابا نشی نمی فهمی

به افتخار بابا های مهربون

اگه بهشون بگی هم میگن وظیفمونه بچه خواستیم پاش هم میسوزیم

به سلامتی پدری که “نمی توانم” را در چشمانش زیاد دیدیم،

ولی از زبانش هرگز نشنیدم…

پدرم هر وقت می گفت “درست می شود”،

تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ می باخت…

دوستت دارم بابای خوبم تولدت مبارک

pucca





طبقه بندی: عاشقانه،

[ پنجشنبه 18 مهر 1392 ] [ 03:38 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


آن روز صبح یک دسته صورتحساب تازه رسیده بود .

نامه شرکت بیمه ، از لغو شدن قرارداد هایشان خبر می داد.

زن آه کشید و با نگرانی از جا برخاست تا شوهرش را در جریان بگذارد.

آشپزخانه بوی گاز می داد.روی میز کار شوهرش نامه ای پیدار کرد .

«...پول بیمه عمر من برای زندگی تو و بچه ها کافی خواهد بود...»





طبقه بندی: داستان های کوتاه، عاشقانه،

[ چهارشنبه 17 مهر 1392 ] [ 08:16 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


ﺩﺧﺘﺮ : ﻋﺸﻘﻢ ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﯼ ﮐﻨﯿﻢ؟؟؟

ﭘﺴﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ...ﺑﮑﻨﯿﻢ ...

ﺩﺧﺘﺮ : ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ 24 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﺑﻤﻮﻧﯽ ...

ﭘﺴﺮ : ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ...

ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ ..

24 ﺳﺎﻋﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﻋﺸﻘﺶ

 ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﻤﯿﺮﻩ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ...

24 ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﭘﺴﺮ ﻣﯿﺮﻩ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺩﺧﺘﺮ ..

ﺩﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ ...

 ﺩﺍﺧﻞ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻩ

ﻭ ﺭﻭﺵ ﯾﻪ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻫﺴﺖ ...

ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ : 24 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﯼ ... ﯾﻪ ﻋﻤﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺑﻤﻮﻧﯽ!!

ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ... ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ...




طبقه بندی: عاشقانه، داستان های کوتاه،

[ یکشنبه 7 مهر 1392 ] [ 08:16 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


دختره از پسره پرسید:من خوشگلم؟
 
گفت:نه...
 
گفت:دوسم داری...؟!
 
گفت:نچ
 
گفت:اگه بمیرم واسم گریه میکنی؟
 
گفت:اصلا...
 
دختره چشماش پراز اشک شد.هیچ حرفی نزد...
 
پسره بغلش کردو گفت:
 
تو خوشگل نیستی زیباترینی...
 
تورو دوست ندارم ...عاشقتم...
 
اگه بمیری برات گریه نمیکنم ...منم میمیرم..



طبقه بندی: عاشقانه، داستان های کوتاه،

[ پنجشنبه 4 مهر 1392 ] [ 08:48 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند

بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند

بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد ابر،

کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند وطناب
 
گهواره ام را از
دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند


ادامه مطلب



طبقه بندی: عاشقانه،

[ یکشنبه 24 شهریور 1392 ] [ 10:59 ق.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

باتو، کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند

باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

ابر، حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند

و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو، دریا با من مهربا نی می کند

باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند

باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

ادامه مطلب



طبقه بندی: عاشقانه،

[ سه شنبه 19 شهریور 1392 ] [ 09:08 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


همه چیز از یک بطری شروع شد؛کمی بعد از نیمه شب،روی یک میز شیش نفره...!

بطری چرخید،چرخید و چرخید...!

همه چشمها به چرخشش بود!

حرکتش کم شد،کمتر و کمتر...!

تا بالاخره ایستاد!

سر بطری به طرف من بود به هر حال باید اطاعت میکردم!

با چشم مسیر سر تا انتهای بطری رو طی کردم!

آخرش رسید به اون...

نگاهم کرد و خندید،بلند بلند میخندید!

دلیل خنده هاشو نمیفهمیدم تا اینکه ساکت شد و خیره به من!

به لباش چشم دوخته بودم منتظر اینکه بگه رو دستات راه برو یا صورتت رو با سس بشور

یا یه چیزی مثل همینا...!

تا اینکه یهو کوبید رو میز و ابرو هاشو تو هم کرد

گفت:حکم؛عاشقم شو...!!!!

و من باید عمل میکردم این قانون بازی بود....





طبقه بندی: داستان های کوتاه، عاشقانه،

[ سه شنبه 19 شهریور 1392 ] [ 07:32 ب.ظ ] [ rojin ]

[ نظرات() ]


 

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!


ببرم بخوابانمش!


لحاف را بکشم رویش!


دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!


حتی برایش لالایی بخوانم،


وسط گریه هایش بگویم:


غصه نخور خودم جان!


درست می شود!درست می شود!


اگر هم نشد به جهنم...


تمام می شود...


بالاخره تمام می شود...!!!






طبقه بندی: روانشناسی، عاشقانه،

[ سه شنبه 19 شهریور 1392 ] [ 03:27 ب.ظ ] [ آیدا ** ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه